هر زمان گفتى اى خداى غفور * هستم اندر عنا و غم رنجور
مر مرا زين عنا و غم فرج آر * در چنين محنتم نماند قرار
سوزن تيز و خايهء نازك * برهانم بفضل خويش سبك
كرد مردى در آن ميانه نگاه * گشت از ابلهى كور آگاه
گفتش اى ابله كذى و كذى * اى ترا سال و ماه جهل غذى
سوزن از دست بفكنى رستى * كه از اين جهل جان و دل خستى .
سنائى .
نظير : كور بيكار مژگانشرا مىكند .
كور بيكار مژههايشرا مىكند .
رجوع به : فقرهء قبل شود .
كور پندارد هرچه در توبره دارد رفيقش نيز دارد .
كور چه خواهد بجز دو ديدهء روشن .
آئى و گوئى كه بوسه خواهى خواهم . . . )
فرخى . رجوع به : كور از خدا چه خواهد . . . ، شود .
كور خانهنشين بغداد خبر ده .
نظير :
تو پرى اندر ندانى گفت حد مرز خويش * چون سخن لائى همى از بلخ و كالنجر مرا .
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى .
كور خود است و بيناى مردم .
رجوع به : اگر بابا بيلزنى . . . ، شود .
كور خود مباش و بيناى مردم .
رجوع به : اگر بابا بيلزنى . . . ، و رجوع به : خار را در چشم ديگران . . . ، شود .
كور را آيينه گوش آمد نهديد
مشت براعمى زند يك جلف مست * كور پندارد لگدزن استر است
زانكه آندم بانگ استر مىشنيد . . . )
مولوى .
كور را بچراغ چه حاجت .
نظير : نارگيل بدست بوزينه .
كور را خطرى همچو بىعصائى نيست .
كه . . . )
وحيد قزوينى .
كور را از آنچه اگر صد عالم است .
عطار .
كور را گوهرى نمود كسى زين هوسپيشه مرد بو الهوسى كه از اين مهره چند ميخواهى گفت يك گرده و دو تا ماهى
( . . . گر نخواهى كه بر تو خندد خر * پيش گوهرشناس بر گوهر . )
سنائى .
كور شود دكاندارى كه مشترى خود را نشناسد .
كور عنين را چه نسناس و چه نقش قندهار
خاطر كژ را چه شعر من چه نظم ابلهى . . . * نكته و نظم سنائى نزد نادان دان چنانك
پيش كر بربطسراى و نزد كور آئينهدار )
سنائى .
كور كور را ميجويد آب گودال را .
نظير : الارواح جنود مجنده