تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1225

مساهمون:

ص١٢٢٥

كلاهرا براى سرما و گرما سر نميگذارند .

مرد بايد غيور باشد .

كلاهرا قاضى كردن .

انصاف از خويش دادن .

كلاهرا كه به هوا انداختى تا بسر برگردد هزار چرخ خورد .

تمثل :
شنيده‌اى كه كلاهى چو بر هوا افكنى * هزار چرخ زند تا رسد دوباره بسر .
قاآنى . نظير :
درانداز سنگى به بالا دلير * دگرگون شود كار كايد به زير .
نظامى . رجوع به سيب را كه به آسمان . . . ، شود .
كلاه رفعت و تاج سليمان بهر كل كى رسد حاشا و كلا . مولوى .

كلاهش پشم نداشتن .

مهابتى نداشتن ( ؟ ) نيازمند بودن ( ؟ ) تمثل :
آنكه به پشمينه بردشان ز راه * پشم ندارند مگر در كلاه .
خواجو .
در كلاه تو هيچ پشمى نيست * اى كلاه تو چون سر پدرت .
كمال اسمعيل .
گر مرا خواجه به نخاس برد * بربايند بهمسنگ گهر . تو مرا يافته‌اى بىهمه شغل * نيست اندر كلهت پشم مگر .
فرخى .

كلاهشرا پس معركه گذاشتن .

مغلوب كردن . بىبهره كردن . نظير :
من نيستم آن گل كز آب زرقت * تازه شودم شاخ و بار و بالم حق است و حقيقت به پيش رويم * زانى تو فكنده پس قتالم .
ناصر خسرو .

كلاه شرعى ساختن ( يا ) سرش گذاشتن .

نامشروعى را بحيل صورت شرعى دادن ، رجوع به : حلالش ميكنم . . . ، شود .

كلاه كسى را برداشتن .

مالشرا با قصد عدم اداء به قرض گرفتن .

كلاه كل را آب برد گفت بسرم فراخ بود .

كلى را سر از زخم ناسور بود * ز خارش توانش ز تن دور بود كار يكى رود خاريد سر * كلاهش فتاد اندر ان رود در چون ناچار نوميد شد از كلاه * درون آه‌آه و برون قاه‌قاه بياران چنين گفت كاين رشگلاخ * بد از بهر اين كلهء كل فراخ .
ملك الشعراء بهار .
كلاه گوشهء خورشيد چون پديد آيد ستارگان بحقيقت فرونهند كلاه . ازرقى .

كل از مو بدش مىآيد .

كل اگر طبيب بودى سر خود دوا نمودى . رجوع به : اگر بابا بيل زنى . . . ، شود .