كلاهرا براى سرما و گرما سر نميگذارند .
مرد بايد غيور باشد .
كلاهرا قاضى كردن .
انصاف از خويش دادن .
كلاهرا كه به هوا انداختى تا بسر برگردد هزار چرخ خورد .
تمثل :
شنيدهاى كه كلاهى چو بر هوا افكنى * هزار چرخ زند تا رسد دوباره بسر .
قاآنى .
نظير :
درانداز سنگى به بالا دلير * دگرگون شود كار كايد به زير .
نظامى .
رجوع به سيب را كه به آسمان . . . ، شود .
كلاه رفعت و تاج سليمان بهر كل كى رسد حاشا و كلا .
مولوى .
كلاهش پشم نداشتن .
مهابتى نداشتن ( ؟ ) نيازمند بودن ( ؟ )
تمثل :
آنكه به پشمينه بردشان ز راه * پشم ندارند مگر در كلاه .
خواجو .
در كلاه تو هيچ پشمى نيست * اى كلاه تو چون سر پدرت .
كمال اسمعيل .
گر مرا خواجه به نخاس برد * بربايند بهمسنگ گهر .
تو مرا يافتهاى بىهمه شغل * نيست اندر كلهت پشم مگر .
فرخى .
كلاهشرا پس معركه گذاشتن .
مغلوب كردن . بىبهره كردن .
نظير :
من نيستم آن گل كز آب زرقت * تازه شودم شاخ و بار و بالم
حق است و حقيقت به پيش رويم * زانى تو فكنده پس قتالم .
ناصر خسرو .
كلاه شرعى ساختن ( يا ) سرش گذاشتن .
نامشروعى را بحيل صورت شرعى دادن ، رجوع به : حلالش ميكنم . . . ، شود .
كلاه كسى را برداشتن .
مالشرا با قصد عدم اداء به قرض گرفتن .
كلاه كل را آب برد گفت بسرم فراخ بود .
كلى را سر از زخم ناسور بود * ز خارش توانش ز تن دور بود
كار يكى رود خاريد سر * كلاهش فتاد اندر ان رود در
چون ناچار نوميد شد از كلاه * درون آهآه و برون قاهقاه
بياران چنين گفت كاين رشگلاخ * بد از بهر اين كلهء كل فراخ .
ملك الشعراء بهار .
كلاه گوشهء خورشيد چون پديد آيد ستارگان بحقيقت فرونهند كلاه .
ازرقى .
كل از مو بدش مىآيد .
كل اگر طبيب بودى سر خود دوا نمودى .
رجوع به : اگر بابا بيل زنى . . . ، شود .