عليه السلام . در عفو لذتيست كه در انتقام نيست . القدرة تذهب الغيظ . الكريم من عفى عن قدرة . و اذا ملكت فاسمح .
كفى بالمرء اثما يحدث بكل ما سمع .
حديث .
كفى بالموت واعظا و بالعقل دليلا .
على عليه السلام . اقتباس :
مجلس وعظ رفتنت هوس است * مرگ همسايه واعظ تو بس است
فان كنت ما تدرى متى انت ميت * و قبرك لا تدرى باى مكان
فحسبك قول الناس فيما ملكته * لقد كان هذا مرة لفلان
كفيده شود سنگ تيمارخوار
كفيدش دل از غم چو آن كفته نار . . . )
رودكى .
كفى للحسود حسده .
على عليه السلام .
كل آت آت .
تمثل :
نقش تن را تا فتاد از بام طشت * پيش چشمم كل آت آت گشت .
مولوى .
زانكه غير حق همه گردد رفات * كل آت بعد حين فهو آت .
مولوى .
نظير :
رفتنى ميرود و آمدنى ميآيد * شدنى مىشود و غصه بما ميماند .
كلاغ از وقتى بچهدار شد شكم سير به خود نديد .
كلاغ امساله است .
گويند كلاغى بجوجهء خود گفت چون يكى از آدميان خم شود بيدرنگ پرواز كن چه باشد كه زدن تو را از زمين سنگ بردارد . جوجه گفت با ديدن آدمى پريدن بايد چه تواند بود از پيش سنگ در آستين نهان داشته باشد . نظير : الشرى الشر صغاره . صغراها شراها . الحذر قبل ارسال السهم . احذر من غراب .
كلاغ خواست راه رفتن كبك را بياموزد راه رفتن خود را هم فراموش كرد .
تمثل :
خاقانى آنكسانكه طريق تو ميروند * زاغند و زاغ را روش كبك آرزوست
گيرم كه مارچوبه كند تن به شكل مار * كو زهر بهر دشمن و كو مهره بهر دوست .
خاقانى .
كلاغى تك كبك در گوش كرد * تك خويشتن را فراموش كرد .
نظامى .
رجوع به : مسكين خرك آرزوى دم كرد . . . ، شود .
كلاغ رودهء خودش درآمده بود ميگفت جراحم .
رجوع به : اگر بابا بيل زنى . . . ، شود .
كلاغ سر لانهء خودش قارقار نميكند .
نفرين به خويشان و اقربا سزاوار نباشد .
كلاغها سياه مىپوشند !
نظير : پشت چشمهام باز ميماند !
كلاغى تك كبك در گوش كرد تك خويشتن را فراموش كرد .
نظامى .