رجوع به : آن يكى خر داشت . . . ، و رجوع به : كلاغ رفت . . . ، شود .
كلام الليل يمحوه النهار .
فقلت الوعد سيدتى فقالت . . . )
ابو نواس تمثل :
بنده گستاخئى نخواهد كرد * گر ترا سوى عفو باشد ميل
هيچ دانى كه ياد هست امروز * راى عاليت را كلام الليل .
انورى .
به شب روئى سگالشهاى اعدا * كلام الليل يمحوه النهار است .
اديب صابر .
آن ندم را ظلمت و غم بست بار * پس كلام الليل يمحوه النهار .
مولوى .
گفتم اى جان وعدهء دوشين خود را كن وفا * گفت نشنيدى كلام الليل يمحوه النهار .
خواجه نظام الملك .
شب سپاه اندر كشد چون روز رايت بركشد * گفتهاند آرى كلام الليل يمحوه النهار .
معزى .
كلام الملوك ملوك الكلام .
گفتار پادشاهان پادشاه گفتارهاست .
كلام المعتل غير صحيح .
تمثل : اميد دارد كه اصحاب فصل الخطاب . . . ذيل اغضا بر اين عبارت ناقص مختل كه ثمرهء شجرهء اجوفيست معتل و كلام المعتل غير صحيح اندازند . از العراضه . نظير :
كلانرا ببايد غم خرد خورد .
مرحوم اديب .
كلان ما كه تو باشى چه عقل ما باشد .
از مجموعهء امثال طبع هند .
كلاه احمد بر سر محمود مىنهد .
كلاه بر آسمان ( يا ) به هوا انداختن ( يا ) افكندن .
تمثل :
جهان كلاه ز شادى برافكند گر تو * بهفت قلعهء افلاك سر فرود آرى .
ظهير .
حبابوار براندازم از نشاط كلاه * اگر ز روى تو عكسى بجام ما افتد .
حافظ .
بر هوا مىافكند نسرين كلاه از ابتهاج * لب نميآيد فراهم غنچه را از ابتسام .
سلمان ساوجى .
تا چو باد نوبهارى مژدهء گل ميدهد * لاله مىاندازد از شادى كله را بر هوا .
سلمان ساوجى .
به مهر روى تو كرديم ماهرا نسبت * كلاه خويش ز شادى بر آسمان انداخت .
سنجر كاشى .
كلاه بسر كسى گذاشتن .
گول كردن . فريفتن .
كلاهت را پيش خودت قاصى كن .
كلاهت را قاضى كن . رجوع به : كلاه را قاضى . . . ، شود .
كلاهت را بالا بگذار .
بطنز و عتاب ، مسامحهء شما در امر مواظبت فلان منسوب يا زيردست موجب اين رسوائى شد . در قديم بجاى اين تعبير ميگفتهاند : سر بفراز . مثال :
مىجوشيده حلال است سوى صاحبراى * شافعى گويد شطرنج حلال است بباز
صحبت كودكك ساده زنخ را مالك * نيز كرده است ترا رخصت و داده است جواز
مى و قمار و لواطه بطريق سه امام * مر ترا هر سه حلال است هلا سر بفراز .
ناصر خسرو .
كلاه درهم رفتن .
پنداشتى و خلافى در ميان آمدن .