تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1221

مساهمون:

ص١٢٢١

كفش آهنى و عصاى پولادى .

اشاره :
موزه ز آهن كرده‌اند اندر تقاضاى ظفر * تا بمعنى بر عدو جوشن چو چادر كرده‌اند .
احمد بن حامد كرمانى

كفش از دستار ندانستن ، نشناختن .

تمثل :
چو آسمان و زمين را بانبيا بنواخت * يكى از اين دو ندانست كفش از دستار .
ظهير .

كفش پا را ميشناسد .

چرا كفش ديگران را مىپوشيد .

كفش پينه‌دوز پاشنه ندارد .

رجوع به : كوزه‌گر از . . . شود .

كفش تنگ دارد پاى را لنگ

برو نكش پا از اين گهوارهء تنگ * كه . . . )
نظامى .

كفش تو شود پاره بر من چه حرج داره .

داره مخفف دارد است .

كفش زان پا كله آن سر است

روز عدل و عدل و داد اندر خور است . . . )
مولوى . نظير : كله بر فرق زيبد كفش در پاى .
كفش عيسى مدزد و از اطلس خر او را مساز پشما كند . سنائى . نظير : لا تزن و تتصدق . نه سر مرا بشكن نه گردو دامنم بريز .

كفش گرامى بايد .

تمثل :
اى صبر بگفتى كه چو غم پيش آيد * خوش باش كه كار تو ز من بگشايد رفتى چو كلاه گوشهء غم ديدى * اى صبر كنون كفش كرا مىبايد .
مجير بيلقانى .

كفش مهمان چون بخواهى برد مهمانى چه سود

بىغرض كسرا نخواهى داد نانى در جهان . . . )
اوحدى .

كفش و عصاى آهنين كردن و دنبال كسى رفتن .

اشاره : كفش از آهن ساخت تيرت وز پى بدخواه رفت . كاتبى . رجوع به : كفش آهنى . . . ، شود .

كفشهات جفت حرفهات مفت .

بمزاح و عتاب ، گفته‌هاى تو نه نيوشم و حضور تو را نيز نخواهم .

كفشها را هم امام جعفر صادق فرموده خودت نگاهدارى .

خواجه‌اى به زيارت دوستى رفت . غلامرا ببرداشتن كفش همراه برد . ميزبان اكرام را خربزه شيرين و شاداب پيش آورد مهمان حديثى از جعفر صادق عليه السلام در خواص خربزه بخواند كه تن فربه كند و بر قوت پشت بيفزايد و سدهء معده براند و سنگ گرده بريزاند و كم‌كم خربزه بخورد تا قسمت رويين بغايت رسيد . سپس حديثى ديگر هم از آن حضرت روايت كرد كه نيش كشيدن پوست آن دندانها را جلا دهد و بر روشنى چشم بيفزايد و پوستها را بدندان كشيدن گرفت . غلام كه تا آنوقت اميد ميكرد از خربزه يا اقلا پوست آن بخشى به دو رسد خشمگين كفشها را نزد آقا نهاده گفت . . .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1221 | على اكبر دهخدا