كعبتين كسى را ماليدن .
مثال :
سر القيها عصاى كلك من روشن كند * معجزش چون باز مالد كعبتين ساحرى .
اخسيكتى .
خواست [ شرف الدين خوارزمى ] تا در يارغو ، با كورگوز [ حاكم ايران از جانب مغول از 638 تا 641 ] سخنى گويد و مجادلهء زند چنان كعبتين او را باز ماليد كه زفانش در ششدر
كلالت و روانش در حجاب دهشت و خجالت ماند .
جهانگشاى جوينى .
كعبه كجا و رهروى نى سوارها
با خامه كى توان ره وصف تو قطع كرد . . . )
واعظ قزوينى .
كعبه و دير هر دو در كار است آسيا را دو سنگ مىبايد .
سراج قمرى .
كفارهء شرابخوريهاى بيحساب هشيار در ميانهء مستان نشستن است .
صائب .
كفاف كى دهد اين بادهها بمستى ما
. . . خم سپهر تهى شد ز مى پرستى ما ) .
كفاك ادبك لنفسك ما تكرهه لغيرك .
على عليه السلام .
كف بر سر بحر آيد و در دانه بپاياب
جاهل نرسد در سخن ژرف تو آرى . . . )
خاقانى .
كف پاش ميخارد .
نظير : تنش ميخارد .
كفتار خانه نيست .
رجوع به : مثل كفتار . . . ، شود .
چو كفتارى كه بندندش بعمدا * همى گويند كاينجا نيست كفتار .
ناصر خسرو .
كف دست كه مو ندارد از كجاش ميكنند .
رجوع به : از برهنه پوستين . . . ، شود .
كف دستم را بو نكرده بودم .
غيب نميدانستم .
كف دستم ميخارد - پول پيدا خواهى كرد .
كفران النعمة مزيلها .
على عليه السلام . رجوع به : شكر نعمت نعمتت . . . ، شود .
كفر بود كه بر دلى نقش مسيح و خر كنى
در نمط ثناى تو ذكر عدو چرا كنم . . . )
سيف اسفرنك .
كفر سى رهان .
رجوع به : هما كفرسى رهان ، شود .
كفرش بالا آمدن .
نهايت خشمگين شدن .
كفر كافر را و دين ديندار را
. . . ذرهء دردت دل عطار را . )
عطار .
كفر نشده است .
كفرى نگفتهام . تمثل :
عمادى از تو چندان درد خورده است * كه بر هر موى او صد گونه درد است
ز تو گر لاف زد كفرى نگفته است * ترا گر دوست شد خونى نكرده است .
عمادى شهريارى .
كف رود آيد ولى دريا بجاست .
حلم ايشان كف بحر حلم ماست . . . )
مولوى .