كسى كو نجويد سرانجام خويش نيابد ز گيتى همى كام خويش .
فردوسى .
كسى كو ندارد هنر در جوال نيرزد بهاى شكسته سفال .
مرحوم اديب .
رجوع به : اندر جهان چو بيهنرى . . . ، شود .
كسى كو ياد نارد قصهء دوش تواند كرد امشب را فراموش .
كسى كه آتش را جاى سازد اندر دل هر آينه بدل او رسد نخست زيان .
عنصرى .
كسى كه از شير سوخت دو غراپف كرده خورد .
گج . رجوع به : مار گزيده از ريسمان . . . ، شود .
كسى كه از گرگ بترسد گوسفند نگاه ندارد .
كسى كه با مادرش بغا كند با ديگران چها كند .
نظير : من لم يحسن الى نفسه لم يحسن الى غيره
كسى كه بد كند از بد همى برد كيفر
همه ز كرده پشيمان شدند و در مثل است . . . )
معزى .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
كسى كه بر سر خواب سحر شبيخون زد هزار دولت بيدار را بخواب گرفت .
ظهير .
رجوع به : شبخيز باشيد تا كامروا . . . ، شود .
كسى كه بيند صنع خداى و نشناسد بدانكه هست بر او نام مردمى بهتان .
عنصرى .
كسى كه پير و دانا نشد زهى نادان .
كاتبى .
كسى كه خانه خود را راه تواند برد دنيا را راه تواند برد .
كسى كه خريرا به بام برد ( يا ) به بالا برد ، پائين نيز تواند آورد .
تمثل :
بنادانى خرى بردم بدين بام * بچالاكى فرود آرم سرانجام .
نظامى .
نظير :
آنكه رويانيد تاند سوختن * وانكه بدريده است داند دوختن .
مولوى .
رجوع به : آنكه داند دوخت . . . ، شود .
كسى كه خنجر پولاد كار خواهد بست دلش چو آهن و پولاد بايد اندر بر .
مسعود سعد سلمان .