كسى كش ز يزدان رسد عز و جاه نهد بر سر چرخ گردان كلاه .
فردوسى . ى .
كسى كش مار شيبا بر سر جگر زد ورا ترياك سازد نه تبرزد .
ويس و رامين .
رجوع به : باسليق از براى سر . . . ، شود .
كسى كش نهترس از نكوهش نه غم كند هرچه راى آيدش بيش و كم .
اسدى .
رجوع به : آدمى چون بداشت . . . ، شود .
كسى كو آزمود آنگاه پيوست نبايد بعد از آن خاييدنش دست چو پيوندى و آنگه آزمائى ز حسرت دست خود بسيار سائى چو عاشق ترك شد معشوق تازى چنين پيوند را خوانند بازى .
از ده نامهء اوحدى .
نظير :
شبى پروانهاى با شمع شد جفت * چو آتش درفتادش خويش را گفت
كه پيش از تجربت چون دوست گيرى * بنه گردن كه پيش دوست ميرى .
از ده نامهء اوحدى .
كسى كو انگبين جويد چه باك از نيش زنبورش
بجور حاسدان نتوان حذر كردن ز عشق او . . . )
اوحدى .
كسى كو با تو نيكى كرد يك بار هميشه آن نكوئى ياد ميدار .
ناصر خسرو .
كسى كو ببيند سرانجام بد ز كردار بد بازگشتن سزد .
فردوسى .
كسى كو بتابد سر از راستى كژى گيردش كار و هم كاستى .
فردوسى .
رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود .
كسى كو بجايت سزد شهريار ورا از بر خويشتن دور دار .
اسدى .
خطاب بشاه است .
كسى كو به حكم ادب ننگرد سرانجام تيمار و حسرت برد .
فردوسى .
كسى كو بدانش توانگر بود ز گفتار كردار بهتر بود .
فردوسى .
رجوع به : دو صد گفته . . . ، شود .
كسى كو بدانش زبانش فروخت بچاره بد از بن تواند سپوخت .
فردوسى .
كسى كو بدنبال نيرنگ ساز شتابيد و از راه خود ماند باز .
چو ماهى برون ز اب شورش فكند * اجل نارسيده بگورش فكند .
مرحوم اديب .
كسى كو بدوشش برد بار تو بيا كنش انبان ز انبار تو .
مرحوم اديب .
كسى كو برادر فروشد به خاك سزد گر نخوانندش از آب پاك .
فردوسى .