خانقه خالى شد و صوفى نماند * گرد از رخت آن مسافر مىفشاند
خادم آمد . گفت صوفى خر كجاست ؟ * گفت خادم ريش بين ! جنگى بخاست .
گفت خر را من به تو بسپردهام * من ترا بر خر موكل كردهام
گفت من مغلوب بودم صوفيان * حمله آوردند و بودم بيم جان
گفت گيرم از تو ظلما بستدند * قاصد جان من مسكين شدند
تو نيائى و نگوئى مر مرا * كه خرترا مىبرند اى بىنوا
گفت و اللّه آمدم من بارها * تا ترا واقف كنم زين كارها
تو همى گفتى كه خر رفت اى پسر * از همه گويندگان با ذوقتر
باز ميگشتم كه او خود واقف است * زين قضا راضى است مرد عارف است
گفت آن را جمله ميگفتند خوش * مر مرا هم ذوق آمد گفتنش
. . . * . . .
و رجوع به : از خلاف آمد عادت . . . ، شود .
مر مغى را گفت مردى كايفلان هين مسلمان شو بباش از مؤمنان
گفت اگر خواهد خدا مؤمن من شوم * در فزايد فضل هم موقن شوم
گفت ميخواهد خدا ايمان تو * تا رهد از دست دوزخ جان تو
ليك نفس زشت و شيطان لعين * مىكشندت جانب كفران و كين
گفت اى منصف چو ايشان غالبند * يار آن باشم كه باشد زورمند
يار آن خواهم بدن كو غالب است * آنطرف افتم كه غالب جاذب است
( . . . چون خدا ميخواست از من صدق زفت * خواستش چه سود چون پيشش نرفت
نفس و شيطان خواهش خود پيش برد * و آن عنايت قهر گشت و خرد و مرد
تو يكى قصر و سرائى ساختى * وندرو صد نقش خوش افراختى
خواستى مسجد بود آن جاى خير * ديگرى آمد مر آن را ساخت دير
يا تو بافيدى يكى كرباس تا * خوش بسازى بهر پوشيدن قبا
تو قبا ميخواستى خصم از نبرد * رغم تو كرباس را شلوار كرد
چارهء كرباس چبود جان من * جز زبون راى آن غالب شدن
بندهء آن ديو مىبايد شدن * چونكه غالب اوست در هر انجمن
آنچه او خواهد مراد او شود * از كه كار من دگر نيكو شود
من اگر ننگ مغان يا كافرم * آن نيم كه بر خدا اين ظن برم