واعظت مرگ همنشينان بس * اوستادت فراق اينان بس
پدرت مرد و باخبر نشدى * مادرت رفت و ديدهور نشدى
داغ فرزند و هجر همسالان * همه ديدى نميشوى نالان
اين دل و جان آهنين كه تراست * نتوان كرد جز به آتش راست .
اوحدى .
كفى بالموت واعظا .
عاقل آن باشد كه عبرت گيرد از * مرگ ياران و بلاى محترز .
مولوى .
مرگ يا ترتيب ( ؟ )
تمثل :
ز فر بزم تو دى بوده در نعيم بهشت * ز دست حادثه امروز ميكشم تعذيب
مرا از اين مثل صوفيانه ياد آمد * اگر بخرده نگيرند : مرگ يا ترتيب ( ؟ )
ظهير فاريابى .
مرگ يك بار ( يا ) يك دفعه ، شيون يك بار ( يا ) يك دفعه .
مصيبتى ناگزير هرچه زودتر واقع شود بهتر است .
مرم از دار تا بتخت رسى پاى بردار تا به بخت رسى .
اوحدى .
نظير :
شير مردان دين در آخر كار * نردبانى بساختند از دار .
سنائى .
رجوع به : از خطر خيزد . . . ، و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
مر مرا آنچه نخواهى كه بخرى مفروش بر تنم آنچه تنت را مپسندى مپسند .
ناصر خسرو . رجوع به : آنچه به خود نپسندى . . . ، شود .
مر مرا بارى نكو نايد ز روى اعتقاد حق زهرا بردن و دين پيمبر داشتن .
سنائى
مر مرا تقليدشان بر باد داد كه دو صد لعنت بر اين تقليد باد
( صوفئى در خانقاه از ره رسيد * مركب خود برد و در آخر كشيد
صوفيان درويش بودند و فقير * كاد فقر ان يكن كفرا يبير
هم در آندم آن خرك بفروختند * لوت آوردند و شمع افروختند
ولوله افتاد اندر خانقه * كامشبان لوت و سماع است و وله
لوت خوردند و سماع آغاز كرد * خانقه تا سقف شد پر دود و گرد
دير يابد صوفى آز از روزگار * زان سبب صوفى بود بسيار خوار
چون سماع آمد ز اول تا كران * مطرب آغازيد يك ضرب گران
خر برفت و خر برفت آغاز كرد * زين حراره جمله را انباز كرد
زين حراره پاىكوبان تا سحر * كفزنان خر رفت و خر رفت اى پسر
از ره تقليد آنصوفى همين * خر برفت آغاز كرد اندر حنين
چون گذشت آن جوش و نوش آن سماع * روز گشت و جمله گفتند الوداع