كه كسى ناخواه او و رغم او * گردد اندر ملكت او حكم جو
دفع او مىخواهد و مىنايدش * ديو هر دم غصه مىافزايدش
حاش للّه ايش شاء اللّه كان * حاكم آمد در مكان و لا مكان
هيچكس در ملك او بىامر او * در نيفزايد سر يكتار مو
ملك ملك اوست فرمان آن او كمترين سگ بر درش شيطان او . )
مولوى .
رجوع به : لا جبر و لا تفويض . . . ، شود .
مرواريد كژ نباشد .
تمثل :
از لبم باد خزان خيزد كه از تأثير عشق * چون از آن دندان كژ مژ خوش بخندد چون بهار
در مثل گويند مرواريد كژ نبود چرا * كژ همى بينم چو زلف نيكوان دندان يار
ليك چندان زيب دارد كژ مژى دندان او * كان نيابى در هزاران كوكب گردون گزار .
سنائى .
مرو بهند برو با خداى خويش بساز بهر كجا كه روى آسمان همين رنگست .
مروت آنست كه در پنهانكارى كنند كه در آشكارا شدنش از آن خجالت نبايد برد .
منسوب بانوشيروان . از تاريخ گزيده .
مروت تغافل است از زلتهاى ديگران .
عمرو بن عثمان صوفى .
مروت نباشد بدى با كسى كز او نيكوئى ديده باشى بسى . مروت نباشد برافتاده زور برد مرغ دون دانه از پيش مور .
سعدى .
رجوع به : آن را چه زنى . . . ، شود .
مروت نباشد ز آزادگان لگدكوب كردن بر افتادگان .
امير خسرو دهلوى .
مروت نپايد اگر چيز نيست همان جاه نزد كسش نيز نيست .
( اگر نيستت چيز لختى بورز * كه بىچيز كسرا ندارند ارز . . . )
فردوسى .
رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
مروزى و رازى .
گرچه هر دو بر سر يك بازيند * ليك با هم مروزى و رازيند .
مولوى .
مروزى و رازى افتد در سفر * همره و همسفره پيش همدگر
در قفس افتند زاغ و چغز و باز * جفت شد در حبس پاك و بىنماز
كرده شب منزل بيك موضع بهم * مشرقى و مغربى قانع بهم
چون گشاده شد ره و بگشاد بند * بگسلند و هر يكى سوئى روند .
مولوى .
رجوع به : رازيرا چكار . . . ، شود .