مرگ بايد دل است هم كاسه .
مرد را از اجل كند تا سه . . . )
سنائى .
نظير : حد زده به بود كه بيم زده . هركه ترسيد مرد . و رجوع به : از خطر خيزد . . . ، شود .
مرگ بانبوه جشن است .
تمثل :
شوم خود را بيندازم از آن كوه * كه چون جشنى بود مرگ بانبوه .
ويس و رامين .
سخنگو سخن سخت پاكيزه راند * كه مرگ بانبوه را جشن خواند .
نظامى .
مرگ براى او و گلابى براى بيمار .
بسيار بدبخت باشد .
مرگ به فقير و غنى نگاه نكند .
رجوع به : از مرگ خود چاره نيست ، شود .
مرگ به است ز زندگانى اندر شماتت دشمن .
دلم ببردى جان هم ببر * كه . . . )
فرخى .
مرگ بهتر كه دشنام دشمن .
تيره شد پيش من روز روشن . . . )
بديع الزمان .
مرگ بهتر كه زندگانى تلخ .
نشنيدى حديث خواجهء بلخ . . . )
سعدى .
مرگ به دان كه نياز بهمسران .
از قابوسنامه .
مرگ پير و جوان نشناسد .
تمثل :
جوانى و پيرى بنزد اجل * يكى دان چو در دين نخواهى خلل .
فردوسى .
گر بجوانى و به پيريستى * پير به مردى و جوان زيستى .
عسجدى .
مرگت آمد اى زينب جان به كف مهيا كن .
. . . بىحسين شوى امروز فكر روز فردا كن . )
از شبيه ، مكالمات زينب عليها سلام . روز عاشورا . بلا تشبيه :
عيد نزديك شد به پشتى كه * خفته مانده است گاو قربانى
عمادى شهريارى .
مرگ جهل است و زندگى دانش مرده نادان و زنده دانايان
( نيست مرگ است هست هست حيات * نيست كفر است و هست هست ايمان . . . )
ناصر خسرو . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
مرگ چاره ندارد .
نظير : مرگ را كى چاره هرگز جوشن و خفتان كند . قاآنى . كار نشد ندارد ، مشكلى نيست كه آسان نشود . همم الرجال تقلع الجبال . رجوع به : از تو حركت . . . ، و رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود .
مرگ چون موم نرم خواهد كرد تن ما گرز سنگ و سندان است .
اديب صابر .
رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود .
مرگ حق است .
ابو الفضل بيهقى .
مرگ حق است الهى مرگ مصيبت نباشد .
از مرگ مصيبت مرگ با فقر يا بدنامى اراده مىشود .
مرگ حق است براى همسايه .
نظير : ما رأيت يقينا اشبه بالشك من يقين الناس بالموت