تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1531

مساهمون:

ص١٥٣١

مرگ بايد دل است هم كاسه .

مرد را از اجل كند تا سه . . . )
سنائى . نظير : حد زده به بود كه بيم زده . هركه ترسيد مرد . و رجوع به : از خطر خيزد . . . ، شود .

مرگ بانبوه جشن است .

تمثل :
شوم خود را بيندازم از آن كوه * كه چون جشنى بود مرگ بانبوه .
ويس و رامين .
سخنگو سخن سخت پاكيزه راند * كه مرگ بانبوه را جشن خواند .
نظامى .

مرگ براى او و گلابى براى بيمار .

بسيار بدبخت باشد .

مرگ به فقير و غنى نگاه نكند .

رجوع به : از مرگ خود چاره نيست ، شود .

مرگ به است ز زندگانى اندر شماتت دشمن .

دلم ببردى جان هم ببر * كه . . . )
فرخى .

مرگ بهتر كه دشنام دشمن .

تيره شد پيش من روز روشن . . . )
بديع الزمان .

مرگ بهتر كه زندگانى تلخ .

نشنيدى حديث خواجهء بلخ . . . )
سعدى .

مرگ به دان كه نياز بهمسران .

از قابوسنامه .

مرگ پير و جوان نشناسد .

تمثل :
جوانى و پيرى بنزد اجل * يكى دان چو در دين نخواهى خلل .
فردوسى .
گر بجوانى و به پيريستى * پير به مردى و جوان زيستى .
عسجدى .

مرگت آمد اى زينب جان به كف مهيا كن .

. . . بىحسين شوى امروز فكر روز فردا كن . )
از شبيه ، مكالمات زينب عليها سلام . روز عاشورا . بلا تشبيه :
عيد نزديك شد به پشتى كه * خفته مانده است گاو قربانى
عمادى شهريارى .
مرگ جهل است و زندگى دانش مرده نادان و زنده دانايان
( نيست مرگ است هست هست حيات * نيست كفر است و هست هست ايمان . . . )
ناصر خسرو . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .

مرگ چاره ندارد .

نظير : مرگ را كى چاره هرگز جوشن و خفتان كند . قاآنى . كار نشد ندارد ، مشكلى نيست كه آسان نشود . همم الرجال تقلع الجبال . رجوع به : از تو حركت . . . ، و رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود .
مرگ چون موم نرم خواهد كرد تن ما گرز سنگ و سندان است . اديب صابر . رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود .

مرگ حق است .

ابو الفضل بيهقى .

مرگ حق است الهى مرگ مصيبت نباشد .

از مرگ مصيبت مرگ با فقر يا بدنامى اراده مىشود .

مرگ حق است براى همسايه .

نظير : ما رأيت يقينا اشبه بالشك من يقين الناس بالموت