بر سماع راست هركس چير نيست * طعمهء هر مرغكى انجير نيست .
مولوى .
نظير : شغاليكه مرغ ميگيرد بيخ گوشش زرد است .
مرغى كه تخم زرين ميكرد بمرد .
فيليپوس پدر اسكندر مقدونى سالى صد هزار خايهء زر بدارا برسم باژ ميفرستاد . چون وى بمرد و اسكندر بر اريكهء ملك نشست اين پيغام بدارا داد .
فردوسى فرمايد :
به دو گفت رو پيش دارا بگوى * كه از باژ ما شد كنون رنگ و بوى
كه مرغى كه زرين همى خايه كرد * بمرد و سر باژ بىمايه كرد .
فردوسى .
رجوع به : آن دفترها را گاو خورد ، شود .
مرغى كه خبر ندارد از آب زلال منقار در آب شور دارد همه سال .
از قرة العيون .
نظير :
هر كجا باشند جوق مرغ كور * بر تو جمع آيند اى سيلاب شور
تا فزايد كورى از شورابها * ز آنكه آب شور بفزايد عمى
اهل دنيا زان سبب اعمى دلند * شارب شورابهء آب و گلند
شور ميخور كور ميچر در جهان * چون ندارى آب حيوان در نهان .
مولوى .
مرغ چون بر آب شورى مىتند * آب شيرين را نديده است او مدد .
مولوى .
مرغ كو ناخورده است آب زلال * اندر آب شور دارد پر و بال .
مولوى .
مرغ كاب شور باشند مسكنش * او چه داند جاى آب روشنش
ايكه اندر چشمهء شور است جات * تو چه دانى شط و جيحون و فرات .
مولوى .
آب شيرين چون نبيند مرغ كور * چون نگردد گرد چشمهء آب شور .
مولوى .
تمثل :
چونكه آب خوش نديد آنمرغ كور * پيش او كوثر نمايد آب شور .
مولوى .
مرغى كه نكو شد بسال سر دريوزهگر مور در شتاست .
بديع الزمان .
مركب ظن بر فلكها كى دويد .
از حق ان الظن لا يغنى رسيد . . . )
مولوى .
رجوع به : ان الظن . . . ، شود .
مركب گفتار پى كن چنگ در كردار زن .
شاهراه شرع را بر آسمان علم جوى . . . )
سنائى . رجوع به : دو صد گفته . . . ، شود .
مرگ اگر مرد است گو نزد من آى
. . . تا در آغوشش بگيرم تنگتنگ * من از او عمرى ستانم جاودان
او ز من دلقى ربايد رنگرنگ . )
مرگ اينرا هلاك و آن را برگ زهر اينرا غذا و آن را مرگ .
سنائى .
رجوع به : ابلهى ديد اشترى . . . ، و رجوع به : هر چيزى بجاى خويش . . . ، شود .