ور سوى شهر است دم رويش بده * خاك آن دم باش و از رويش بجه .
مولوى .
رجوع به : ده مرو ده مرد را . . . ، شود .
مرغ دندانش را داده سبزى گرفته .
مرغهاى خانگى بسيار سبزى دوست دارند .
مرغ ديدى كه بچه زو ببرند چاو چاوان درست چونان است .
منسوب برودكى « 1 » .
مرغ را بشغال سپردن .
نظير : گوشت را بگربه سپردن . مشك را به باد سپردن .
مرغ را پر ميبرد تا آشيان
. . . پر مردم همت است اى مردمان . )
مولوى .
مرغ را چينه بايد و كودك را شير .
( و بزرگان گفتهاند . . . ) از فتوتنامهء ملا حسين كاشفى .
مرغرا دانه دادن از دين است .
. . . منطق الطير عاقلان اين است . )
اوحدى .
مرغ را هم بلطف صيد كنند پس ببرند سر بناكامش .
خاقانى .
مرغ زيرك چون به دام افتد تحمل بايدش .
ايدل اندر بند زلفش از پريشانى .
مثال . . . ) حافظ .
مرغ زيرك كه ميرميد از دام با همه زيركى بدام افتاد .
مرغ شد و به هوا رفت .
تمثل :
گر اين پيرهن زو نشان نيستى * جز اينمان بدل در گمان نيستى
كه مرغى شد و بر هوا پر گشاد * قفس هشت و بگشاد راه گشاد .
مرحوم اديب .
مرغ عاشق طربانگيز بود آوازش .
مطرب آمادهء دردى است كه خوش مينالد . . . )
سعدى
مرغ فتنهء دانه ، بر بام است او پر گشاده بستهء دام است او چون بدانه داد او دلرا بجان ناگرفته مرو را بگرفته دان .
مولوى .
مرغ فربه شود به زير جواز .
مرد دانا شود ز دانا مرد . . . )
ناصر خسرو . جواز گويا بمعنى سبد است .
مرغ كان ايزد كند چون مهر پرد بر سپهر مرغ كان عيسى كند بس خوار باشد پيش خور .
سنائى .
مرغ كاو اندر قفس زندانى است فى نجويد رستن از نادانى است .
مولوى .
مرغ كاينجا رسيد پر بنهد .
شاخ كاينجا رسيد بربنهد . . . )
از سير العباد سنائى .
مرغ كه آبكى خورد سر سوى آسمان كند .
خاقانى .
نظير :
قطرهء آبى نخورد ماكيان * تا نكند سر بسوى آسمان .
مرغ گرسنه ارزن در خواب بيند .
رجوع به : آدم گرسنه نان خواب مىبيند ، شود .
هامش
( 1 ) جاى اين شعر در رديف تشبيهات در ذيل مثل مرغ از بچه بريده چاوچاوان ، بايستى نوشته مىشد و اينجا بىتناسب افتاده است .