چرا هميشه بجرم و خطاى من نگرى * بفضل خويش بدين عذر چون نگار نگر .
اديب صابر .
تا نيايد نگار ما در كار * كار ما چون نگار نتوان يافت .
اوحدى .
اى سرورى كه طبع تو مانند خط خويش * كار جهانيان بقلم چون نگار كرد .
كمال اسمعيل .
هر شب همى كنم همه اطراف روى خويش * بىروى چون نگار تو از خون دل نگار .
وطواط .
در كار سخن رنج كشيدم بسيار * و اكنون ز سخن شدم بيك ره بيزار
من كار سخن راست بكردم چو نگار * ليكن بسخن راست نمىگردد كار .
كمال اسمعيل .
چون در آمد آن جوان بىقرار * مجلسى ميديد الحق چون نگار .
عطار .
نظير : مثل زر . مثل چنگ . مثل تير . مثل پرگار .
مثل نمد .
سست و كرخ . خربزه يا هندوانهء كمآب . مويى بسيار آشفته و شانه نشده .
مثل نمرود .
ستمگر . مستكبر .
مثل نمك بر آتش .
افغانكنان . نالان .
بر سر آتش از اين بىنمكى * گر نمك نيستم افغان چه كنم .
خاقانى .
نعرهكنان چون نمك بر آتشم ايرا * غم نمكم بر دل فكار برافكند .
خاقانى .
مثل نمك در آب گدازان .
مثال :
و تن ناتوان در آتش غربت بسان نمك در آب و نقره در گاه بگداخت . تاج المآثر .
ز بسكه بىنمكى كرده با من اين ايام * در آب ديدهء گريان گداختم چو نمك .
اديب صابر
مثل نون .
كوژ . بخم .
مثال :
كنون ز هستى من بيش از اين دو حرف نماند * دلى چو چشمهء ميم و قدى چو حلقهء نون .
ظهير .
مثل نهنگ . بيشتر ، زنى دلير و زبانآور .
مثل نى .
نحيف . لاغر .
تن نازك مثال نى كردم * تا چنين پشته زير پى كردم .
از سير العباد سنائى .
مثل نى . كمر به خدمت بستن ، ميان به خدمت بستن .
مثال :
جان ميان دربست چون نى يعنى اندر خدمتم * راست كز ره شكل آن شكرفشان آمد پديد .
مجير بيلقانى
ز بهر آنكه ز نى شاه را قلم بايد * نرست هيچ نى از خاك تا نبست ميان .
عنصرى .
گفته مدحت بلفظ شكربار * بسته چون نى به خدمت تو ميان .
عبد الواسع جبلى .
دهر ار ميان به خدمت من بست همچو نى * شايد كه من ز خوش سخنى رشك شكرم .
مجير بيلقانى .
نظير : مثل قلم ، مثل كوه ، مثل نيزه ، مثل مور ، مثل جورا ، مثل دو پيكر ، مثل زنبور ، مثل نحل . مثل رمح ، كمر به خدمت بستن .