مثل نخودچى .
چشمانى خرد . مثال : چشمها دارد نخودچى ابرو ندارد هيچى .
مثل نخود در شلهزرد .
برجسته . پديدار .
مثل نردبان .
قدى دراز .
مثل نردبان دزدها .
بالائى بلند و باريك .
مثل نرگس .
چشمى شهلا . سرافكنده . مثلى :
گاهى چو لالهام ز وصالت شكفتهروى * گاهى چو نرگسم ز فراغت فكنده سر .
عبد الواسع جبلى .
همه سر چشم گشته چون نرگس * همه تن دست رسته همچو چنار .
از سير العباد سنائى .
مثل نرگس شهلا .
چشمى فريبا .
مثل نسترن .
سپيد . مثال :
موى او گشته ز آفات جهان چون نسترن * روى او گشته ز احداث زمان چون ضيمران .
وطواط .
مثل نسناس .
چهره و قامتى زشت .
مثل نعش مرحب .
با جثهء كلان ، مرضى جزئى يا ماندگيى مختصر را كاهلانه بدرازا خفته .
مثل نقره .
سخت سپيد . به خوبى و پاكيزگى شسته .
مثل نقرهء خام .
تنى سفيد .
مثال :
شخوده روى برون آمدم ز خانه بكوى * برنگ چون شبه كرده برى چو نقرهء خام .
فرخى .
مثل نقش ايوان .
مثال :
اين سرو دستارها كه بينى از اين قوم * صورت بىجان بود چو نقش در ايوان .
ظهير .
رجوع به : مثل نقش شاهنامه ، شود .
مثل نقش بر ديوار .
رجوع به : مثل نقش شاهنامه ، شود .
مثل نقش شاهنامه .
بىحركت ، بىاثر .
مثال :
ز هيبت تو عدو نقش شاهنامه شود * كزو نه مرد به كار آيد و نه اسب و نه ساز .
سوزنى .
اين شعر بنام قطران نيز ديده شد . نظير : مثل رستم در حمام . شير علم . پيل گرمابه .
نقش ايوان . نقش بر ديوار . نقش گرمابه . شير برفين . نعش تعزيه . از آسيابانگ . شير شادروان .
ماه سپر . زاغ كمان . شير بالش . شير قالين . شير رايت . شير پرده . شير مزور از پوستين پهلوان پنبه . شاه شطرنج . پيل شطرنج . اسب چوبين . طبل تهى . تربد . بقال هرزهپيل .
شير عود سوز . شاخ آهو . شاخ گوزن . سر خر بستان . مترس خرمن . همزهء وصل .
مثل نقش گرمابه .
مثال :
خود بدانى چون بر من آمدى * كه تو بى من نقش گرمابه بدى .
مولوى .