رجوع به : مثل نقش شاهنامه ، شود .
مثل نقش نگين .
مثال :
بر دل اين حلقهء فيروزهرنگ * نام تو چون نقش نگين كنده باد .
كمال اسمعيل .
مثل نگار . كار چون نگار بودن ، شدن ، كردن
. چنان كه دل خواهد .
مثال :
كار هركس بطرازى و بسازى چو نگار * چه بگفتار نكو و چه بدان دو كف راد .
فرخى .
چو روزگار بود كار چون نگار كنند * بروزگار توان كرد كارها چو نگار .
فرخى .
اروى هر آن نگار كه پيدا شود كند * كار هزار كس بيكى لحظه چون نگار .
سوزنى .
ز گوهر است شها روى تيغ تو چو نگار * گهر نگار بدست گهر نثار تو باد .
سوزنى .
هر آنكو در دل است او را كنون اندر كنارستى * دلش همواره شادستى و كارش چون نگارستى .
سنائى .
روى چون صد نگار و طبع خوشش * كار من چون نگار خواهد كرد .
سنائى .
كارش چو نگار باد تا بر چرخ * از گردش اختران نگار آيد .
عمادى شهريارى .
هر كس كه بفرمان تو رام است و مسخر * از دولت و اقبال تو كارش چو نگار است .
معزى .
از نظام رسم او شد شغل گيتى بر نظام * وز نگار كلك او شد كار عالم چون نگار .
معزى .
آن بندگان كه پيش تو خدمت همى كنند * روز همه ز خدمت تو هست چون نگار .
معزى .
گر مرا روزگار يارستى * كار با يار چون نگارستى .
انورى .
گفتم كه حالم از غم تو تاكنون تباه * ليكن ز شادى تو كنون كار چون نگار .
انورى .
روح كرم مجد دين عنصر مجد و كرم * آنكه شد از كلك او كار خرد چون نگار .
ظهير .
صدر دول نظام ممالك جهان مجد * كز نوك خامه كار خرد كرد چون نگار .
ظهير .
بسا همصحبت و همدم كه گفتم * كه كار من از او همچون نگار است .
مجير بيلقانى .
هر زمان دست بخشش تو بزر * كار يك شهر چون نگار كند .
كمال اسمعيل .
صورت كارها بناميزد * همه همچون نگار مىآيد .
كمال اسمعيل .
كار يك شهر چون نگار شده است * زان خط همچو صد هزار نگار .
كمال اسمعيل .
از جام باده عيش مرا بود روشنى * وز روى دوست كار دلم چون نگار بود .
كمال اسمعيل .
ديدى تو كار من چو نگار اين زمان ببين * روى به خون نگار و ز دستم نگار دور .
اوحدى .
در عجبى ز حيرتم در رخ چون نگار او * حيرت من چه ميكنى بردن هوش او نگر .
اوحدى .
خواهى كه چون نگار كنى كارهاى خويش * دفتر بمدح سيد مشرق نگار كن .
اديب صابر .
اى ز وجود تو كارها چو نگارم * وى شده از وجود تو چو زر همه كارم .
جمال الدين عبد الرزاق .
چند باشم در انتظار تو من * فتنهء روى چون نگار تو من .
عطار .