تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1455

مساهمون:

ص١٤٥٥

مثل شكر .

گفتارى دل‌نشين . لبى نوشين . خربزهء شيرين . و مانند آنها .

مثل شكر در آب گداختن .

من چون در آب شكرم از عشق يار و تو * بالطف و باحلاوت آبى و شكرى .
وطواط .
چون شكرم در آب گدازان ز عشق تو * تا عاشقم بر آن لب شكرفروش بر .
عبد الواسع جبلى
از آن شكر لبانست اينكه دايم * گدازانم چو اندر آب شكر .
دقيقى . نظير : مثل شكر در شير گداختن .

مثل شكر در شير گداختن .

كام را پى كن بدين طوطى لب شكرفشان * تا خود او از رشك بگدازد چو شكر در لبن .
اخسيكتى . رجوع به : مثل شكر در آب . . . ، شود .

مثل شكمبه .

پارچهء سست بافته‌شده .

مثل شكم قاقم .

سخت نرم . مثال :
دستى از پرده برون آمد چون عاج سپيد * گفتى از ميغ همى تيغ زند زهره و ماه پشت دستى به مثل چون شكم قاقم نر * چون دم قاقم كرده سرانگشت سياه .
كسائى مروز

مثل شكم ماهى .

موجى نرم .

مثل شكوفه .

جامهء پاك و نيك شسته .

مثل شله .

بدنى سرخ‌شده از حصبه يا باد سرخ و غيره . شله پارچهء سرخ است .

مثل شله قلمكار .

شله قلمكار قسمى آش است . رجوع به : مثل آش سرخ حصار ، شود .

مثل شلهء گلى .

بدنى از حصبه و باد سرخ ، قرمزرنگ شده .

مثل شمر .

بىرحم . سنگين‌دل .

مثل شمر ذى الجوشن .

رجوع به : فقرهء قبل شود .

مثل شمشاد .

قدى موزون . مثال :
شاه شمشاد قدان خسرو شيرين دهنان * كه به ابرو شكند قلب همه صف‌شكنان .
فرخى . زلف را نيز بشمشاد تشبيه كرده :
دست و پايش ببوس و مسكن كن * زير آن زلفكان چون شمشاد .
فرخى .

مثل شمشير .

آبى سرد . رجوع به : مثل الماس ، شود .

مثل شمشير خطيب .

روشن . صيقلى . كند نمودى محض . ( 1 ) مثال :
رغم مشتى كند و بىحميت چو شمشير خطيب * منبر نه چرخ را با قدر او دون كرده‌اند .
مجير بيلقانى
گاه خطاب كند ترا ز تيغ هر خطيب * گاه تراش تيزتر از حد استره .
كمال اسمعيل .
از آنكه بودم در روشنى چو تيغ خطيب * نمىكنند سوى من بهيچگونه خطاب .
جمال الدين عبد الرزاق
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1455 | على اكبر دهخدا