مثل شكر .
گفتارى دلنشين . لبى نوشين . خربزهء شيرين . و مانند آنها .
مثل شكر در آب گداختن .
من چون در آب شكرم از عشق يار و تو * بالطف و باحلاوت آبى و شكرى .
وطواط .
چون شكرم در آب گدازان ز عشق تو * تا عاشقم بر آن لب شكرفروش بر .
عبد الواسع جبلى
از آن شكر لبانست اينكه دايم * گدازانم چو اندر آب شكر .
دقيقى .
نظير : مثل شكر در شير گداختن .
مثل شكر در شير گداختن .
كام را پى كن بدين طوطى لب شكرفشان * تا خود او از رشك بگدازد چو شكر در لبن .
اخسيكتى .
رجوع به : مثل شكر در آب . . . ، شود .
مثل شكمبه .
پارچهء سست بافتهشده .
مثل شكم قاقم .
سخت نرم . مثال :
دستى از پرده برون آمد چون عاج سپيد * گفتى از ميغ همى تيغ زند زهره و ماه
پشت دستى به مثل چون شكم قاقم نر * چون دم قاقم كرده سرانگشت سياه .
كسائى مروز
مثل شكم ماهى .
موجى نرم .
مثل شكوفه .
جامهء پاك و نيك شسته .
مثل شله .
بدنى سرخشده از حصبه يا باد سرخ و غيره . شله پارچهء سرخ است .
مثل شله قلمكار .
شله قلمكار قسمى آش است . رجوع به : مثل آش سرخ حصار ، شود .
مثل شلهء گلى .
بدنى از حصبه و باد سرخ ، قرمزرنگ شده .
مثل شمر .
بىرحم . سنگيندل .
مثل شمر ذى الجوشن .
رجوع به : فقرهء قبل شود .
مثل شمشاد .
قدى موزون . مثال :
شاه شمشاد قدان خسرو شيرين دهنان * كه به ابرو شكند قلب همه صفشكنان .
فرخى . زلف را نيز بشمشاد تشبيه كرده :
دست و پايش ببوس و مسكن كن * زير آن زلفكان چون شمشاد .
فرخى .
مثل شمشير .
آبى سرد . رجوع به : مثل الماس ، شود .
مثل شمشير خطيب .
روشن . صيقلى . كند نمودى محض . ( 1 ) مثال :
رغم مشتى كند و بىحميت چو شمشير خطيب * منبر نه چرخ را با قدر او دون كردهاند .
مجير بيلقانى
گاه خطاب كند ترا ز تيغ هر خطيب * گاه تراش تيزتر از حد استره .
كمال اسمعيل .
از آنكه بودم در روشنى چو تيغ خطيب * نمىكنند سوى من بهيچگونه خطاب .
جمال الدين عبد الرزاق