همه سر چشم گشته نرگسوار * همه تن دست رسته همچو چنار .
از سير العباد سنائى .
مثل چنبر .
خميده . محيط . مثال :
بلاى مرگ و اندوه قيامت * چو چنبر كرد ما را سرو قامت .
ناصر خسرو .
گرد او لشگر چو چنبر حلقه كرد * تا سرش در حلقه و چنبر كشيد .
مسعود سعد سلمان .
مثل چنبر دف حلقه بر گوش .
فرمانبردار . مثال :
سپهريرا كه دريائيست پرجوش * شدى چون چنبر دف حلقه بر گوش .
اسرارنامهء عطار .
مثل چنگ
. آراسته . موافق دلخواه . خميده . دوتا ، كوژ . سرافكنده . مثال :
كسى كه چنگ زد اندر خجسته خدمت او * خجسته بخت شد و كرد بخت نيك بچنگ
چو من هزار فزون است و صد هزار فزون * ز فر خدمت او كرده كار خويش چو چنگ .
فرخى .
اى سنائى نشود كار تو امروز چو چنگ * تا به خدمت نشوى و نكنى قامت چنگ .
سنائى .
جامهء بخش مرا خاص خود از سرو قدى * تا ز فر تو شود كار من امسال چو چنگ .
سنائى .
نظير : مثل زر . مثل تير .
چنگ خميده قامت ميخواندت بعشرت * بشنو كه پند پيران هيچت زيان ندارد .
حافظ .
همه در پيش سر فكنده چو چنگ * همه واپس دويده چون خرچنگ .
از سير العباد سنائى .
من پشت خميده همچو چنگى شدهام * تا بو كه چو چنگ يكدمم بنوازى .
عطار .
چون چنگ دوتا شدم ز عشقت * بنواز مرا بدل نوازى .
عطار .
پيرم و با پشت دوتا همچو چنگ * دل شده جون پردهء عشاق تنگ .
خواجو .
مثل چنگل باز .
موئى پيچان .
دلم ربود بدان زلف همچو چنگل باز * تو هيچ باز شنيدى كه دل شكار كند .
جمال الدين عبد الرزاق .
طوق كبوتر است سر زلف آن نگار * من همچو باز در طلبش پر همى زنم
نىنى كه همچو چنگل باز است زلف او * من پر ز بيم او چو كبوتر همى زنم .
معزى .
مثل چوب .
خشك . بىحركت .
مثل چوب خشگ .
دهانى بىرطوبت . بدنى بىحركت . تنى لاغر .
مثال :
همچو چوب خشك افتاد آن تنش * سرد شد از فرق سر تا ناخنش .
مولوى .
مثل چوپان بد دوغ پيش آوردن .
تمثل :
اميرا بسوى خراسان نگر * كه سورى همى بند و ساز آورد
اگر دست شومش بماند دراز * به پيش تو كار دراز آورد
هران كار را كو بسورى دهى * چو چوپان بد دوغ بازآورد .
ابو الفضل جحمى .