تا چو تيغم بزر نيارائى * خاطرم را چو تير نتوان يافت .
خاقانى .
هزار كار بكردار تير راست شود * هر آنگهى كه ز شصت تو خم گرفت كمان .
ازرقى .
چو راست كرد فلك دولت تو همچون تير * كنون ز قامت اعداى تو كمان خواهد .
كمال اسمعيل .
كار دهقانى من گر ز تو چون تير نشد * نتوان كرد كمان گله بر خيره بزه .
رضى الدين نيشابورى .
چو پيكر است ز تير سپهر يافته تير * به شكل تير و به دو ملك راست گشته چو تير .
معزى .
دريغ من كه چه شد كار مملكت چون تير * كشيده بر من سرگشته روزگار كمان .
سيد حسن غزنوى .
غمزه و ابروى چون تير و كمان در سهمشان * قامت چون تير من همچون كمان گردد همى .
وطواط .
زمانه كار تو چون تير زان نمايد راست * كه آمدش قد خصم تو چون كمان در چشم .
اثير اومانى .
ما با تو چو تير راست گشتيم * با ما تو هنوز چون كمانى .
عطار .
تو غافلى و بهفتاد پشت شد چو كمان * تو خوش بخفته و عمرت چو تير رفته ز شست .
عطار .
نگار من ز بر من همى چنان بجهد * كه تير وقت گشاد از بر كمان بجهد .
جمال الدين عبد الرزاق .
تا گريزد او چو تيرى از كمان * تا نبيند هيچكس او را چنان .
مولوى .
تير تو پيوسته گشته با كمان و ز بيم او * جسته جان از شخص اعداى تو چون تير از كمان .
وطواط .
همانا خليفه را هيچ كفايتى نيست كه با ما چون كمان ناراست است اگر خداى جاويد مدد دهد او را بگوشمال چون تير راست گردانم . جامع التواريخ رشيدى .
برادران و عزيزان ملامتم مكنيد * كه اختيار من از دست شد چو تير از شست .
سعدى .
اندر جهان ز هيبت تير و كمان تو * چون تير گشت راست بسى كار چون كمان .
معزى .
با ما چو تير دار دل شوخ آنگهى * ما را هزار تير ز غم در جگر شكن .
مجير بيلقانى .
جهان چون تير از آن شد راست كز خون جهانسوزان * سر پيكان تو لعل است همچون لعل پيكانى .
مجير بيلقانى .
و امن و امان چون تير از دست اهل زمان بيرون رفته . از نفثة المصدور زيدرى .
مثل تير شهاب .
بسيار سريع . مراد از تير شهاب در تداول عامه شهاب باشد .
مثل تيشهءرو به خود .
آنكه همهء نفعها را براى خود خواهد .
مثل ثريا .
رجوع به : مثل پروين ، شود .
مثل ثهلان .
باوقار . بارزانت . حليم . « 1 »
هامش
( 1 ) ثهلان با ثاء مثلثه نام كوهى است كه شعرا و نويسندگان بدان تمثل كنند و غالبا آن را كاتبان بغلط شهلان باشين اخت السين نويسند .