مثل تاتوره .
نهايت تلخ .
مثل تار ريسمان .
بسى لاغر .
چون تار ريسمان تن او شد نزار و من * بسته كجا شوم بيكى تار ريسمان .
وطواط .
مثل تار عنكبوت .
بسيار نحيف .
مثال :
جز مر ترا به خدمت اگر تن دو تا كنم * چون تار عنكبوت مرا بگسلد ميان .
فرخى .
مثل تازى .
سخت لاغر . مراد از تازى سگ تازيست .
مثل تافتان .
نرم و سطبر . تافتان قسمى نان باشد .
مثل تپاله .
بسيار كاهل و كند . سخت بىارز . بهم چسبيده چون كشمش و قيصى . كسى كه چابك نيست .
مثل تپالهء گاو نه بود دارد و نه خاصيت .
مثل تپانچه .
آوازى مهيب و ناگهانى .
مثل تخت بزازان .
رنگارنگ .
مثال :
باغ همچون تخت بزازان پر از ديبا شود * باد همچون طبل عطاران پر از عنبر شود .
عنصرى .
اين جهانرا كند از بوى چو طبل عطار * وين زمين را كند از رنگ چو تخت بزاز .
معزى .
مثل تخت روان .
اسب يا استرى نرمرو و خوشخرام .
مثل تخت عروس .
بصنعت آراسته .
مثال :
زبر او و عطاهاى او هميشه بود * چو تختهاى عروسان سراى مدح سراى .
فرخى .
مثل تخته .
پارچهء محكم .
مثل تخم تر تيزك .
بذرى زود روينده . مثال . دختر چون تخم تر تيزك است .
مثل تخم ماهى .
دانههاى بسيار در ظاهر بشره پيدا شده . چنان كه در مرض حصبه و غيره
مثل تخمهء خربزه .
چشمى تنگ و خرد .
مثل ترازو .
دو سر .
مثال :
زر بتر ازو بخواه از من و با من مشو * گاهى چون زر دوروى گه چو ترازو دو سر .
مجير بيلقانى .
مثل تربد .
ميانتهى . تربد ، سمسم برى و جبلاهنگ باشد .
چون غاريقون كريه و منكر * وز تربد هم ميانتهىتر .
خاقانى .
مثل ترقه .
ناگهان خشم گرفتن .
مثل ترقه فرنگى .
رجوع به : فقرهء قبل شود .
مثل تركان .
مثال : بتركان ماند تا ينغارتد نخورد . راحة الصدور . رجوع به :
اترك التروك . . . ، شود .