تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1416

مساهمون:

ص١٤١٦

مثل تاتوره .

نهايت تلخ .

مثل تار ريسمان .

بسى لاغر .
چون تار ريسمان تن او شد نزار و من * بسته كجا شوم بيكى تار ريسمان .
وطواط .

مثل تار عنكبوت .

بسيار نحيف . مثال :
جز مر ترا به خدمت اگر تن دو تا كنم * چون تار عنكبوت مرا بگسلد ميان .
فرخى .

مثل تازى .

سخت لاغر . مراد از تازى سگ تازيست .

مثل تافتان .

نرم و سطبر . تافتان قسمى نان باشد .

مثل تپاله .

بسيار كاهل و كند . سخت بىارز . بهم چسبيده چون كشمش و قيصى . كسى كه چابك نيست .

مثل تپالهء گاو نه بود دارد و نه خاصيت .

مثل تپانچه .

آوازى مهيب و ناگهانى .

مثل تخت بزازان .

رنگارنگ . مثال :
باغ همچون تخت بزازان پر از ديبا شود * باد همچون طبل عطاران پر از عنبر شود .
عنصرى .
اين جهانرا كند از بوى چو طبل عطار * وين زمين را كند از رنگ چو تخت بزاز .
معزى .

مثل تخت روان .

اسب يا استرى نرم‌رو و خوش‌خرام .

مثل تخت عروس .

بصنعت آراسته . مثال :
زبر او و عطاهاى او هميشه بود * چو تختهاى عروسان سراى مدح سراى .
فرخى .

مثل تخته .

پارچهء محكم .

مثل تخم تر تيزك .

بذرى زود روينده . مثال . دختر چون تخم تر تيزك است .

مثل تخم ماهى .

دانه‌هاى بسيار در ظاهر بشره پيدا شده . چنان كه در مرض حصبه و غيره

مثل تخمهء خربزه .

چشمى تنگ و خرد .

مثل ترازو .

دو سر . مثال :
زر بتر ازو بخواه از من و با من مشو * گاهى چون زر دوروى گه چو ترازو دو سر .
مجير بيلقانى .

مثل تربد .

ميان‌تهى . تربد ، سمسم برى و جبلاهنگ باشد .
چون غاريقون كريه و منكر * وز تربد هم ميان‌تهىتر .
خاقانى .

مثل ترقه .

ناگهان خشم گرفتن .

مثل ترقه فرنگى .

رجوع به : فقرهء قبل شود .

مثل تركان .

مثال : بتركان ماند تا ينغارتد نخورد . راحة الصدور . رجوع به : اترك التروك . . . ، شود .