نظير : مثل ثريا . رجوع به : مثل بنات النعش ، شود .
مثل پرى از آتش گريختن .
مثال :
بطبع بينم آتش صفات مردم را * ازان گريزان از هركسى پرىوارم .
خاقانى .
مثل پسته .
دهانى خرد . خندان . سرخ و سبز . زنگارى .
مثال :
ز عكس آن خط زنگارگون و آن لب لعل * مراست دل چو دل پسته لعل و زنگارى .
كمال اسمعيل .
مثل پشت خر .
ريش گرگين .
چو پشت خر دلم ريش است از بس * كه بر من مىنشيند بار گندم .
اثير اومانى .
مثل پشت ماهى .
با موجى نرم .
مثال :
كنى از جنبشى كه خواهى تو * روى دريا چو پشت ماهى تو .
از سير العباد سنائى .
مثل پشكل .
ريز و خرد . بسيار و ارزان .
مثل پشمك .
ابريشمىافشان . موئى نرم و زيبا . برنجى بصنعت پخته .
مثل پشه و باد .
دو گرد نيامدنى .
مثل پفك .
سبك و ميانتهى .
مثل پلنگ .
متكبر .
اشاره :
چنان به خدمت او كاينات مشغولند * كه خوى كبر برون برد از دماغ پلنگ .
رفيع الدين لنبانى .
كبر كجا كردى هرگز پلنگ * گر نبدى چون تو بروز شكار .
مختارى غزنوى .
و رجوع به : كبر پلنگ ، شود .
مثل پنبه .
دستى يا سيبى نرم . گيسوان يا ريشى سفيد .
تمثل :
موى تو همچون پنبهروئى چون زرير * آمده با دو يتيم و دو اسير .
عطار .
مثل پنجره .
سوراخسوراخ .
مثل پنجهء آفتاب .
با رخسارى بىاندازه جميل .
مثل پنير
. ماستى سطبر . چيزى مكروه در شرع . چنان كه عاميان گويند گوشت خرگوش مثل پنير است يعنى مكروه است در صورتى كه گويا پنير شرعا حلال و خرگوش حرام است .
مثل پوست .
كاغذ يا پارچهء محكم .
مثل پوست پياز .
قماش يا جامهء نازك و تنك .
مثل پوست خر .
سخت .
مثل پوست خربزه .
كفشى بىساق چون نعلين و صاغرى طلاب .
مثل پوست كرگدن .
بسيار سخت .