تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1415

مساهمون:

ص١٤١٥

مثل پوستين تابستان .

بىقدر .
حرمت ما بر تو بود چنانك * حرمت پوستين بتابستان .
جمال الدين عبد الرزاق .

مثل پول .

سخت سرخ از آتش يا از تب . خرد شده بقطعات كوچك .

مثل پهين .

فراوان و ارزان .

مثل پياز .

تو بر تو . مثال :
هست اين راه بىنهايت دور * توى بر توى جمله مثل پياز .
عطار .
چون پيازى تو جمله تو بر تو * گر تو بىتو شوى ترا بخشد .
عطار .
سلب گرچه ده تو كند چون پياز * شود كوفته زير گرزت چو سير .
كمال اسمعيل .
هر كه چون سير برهنه بر جودت آيد * بخت در صدرهء ده تو چو پيازش بيند .
كمال اسمعيل .
بمانى چون پيازى پوست بر پوست * همى سوزى چو مغزت نبود ايدوست .
اسرارنامه .

مثل پياله .

چشمى گشاده و فراخ .

مثل پيراهن عثمان .

دستاويز تهمت و شكوى .

مثل پيراهن عمر .

جامهء فراخ و بىاندام . مراد از عمر ، مجسمه‌اى است كه شيعيان در نهم ربيع الاول ساخته ميسوختند .

مثل پيرايه زبان است .

از مجموعهء امثال طبع هند .

مثل پير بيخواب .

رجوع به : پير بيخواب . . . ، شود .

مثل پيل گرمابه .

صورتى بىمعنى . نمودى بىبود .
همچو پيل و شير شادروان و گرمابه شوند * پيش تيغ و نيزهء تو پيل مست و شير نر .
عبد الواسع جبلى .
بسا شيران گردن‌كش بسا پيلان گردون‌وش * همه كوشنده چون آتش همه جوشنده چون طوفان . كه گشتستند از آسيب شمشير و سنان تو * به نقش پيل گرمابه به شكل شير شادروان .
عبد الواسع جبلى .

مثل پيل مست .

هر يكى را تيغ و طومارى بدست * درهم افتادند چون پيلان مست .
مولوى .

مثل پيه .

روغنى بد . چربى ميش يا بز كه بدست ماسد . هندوانهء سفيد و نارس . ريشى پليد كه سفيد شود ، چون ريش خناق يا آبلهء فرنگ .

مثل پيه‌دان .

ساعتى بدكار .

مثل پيه گرگ .

روغنى تيز .

مثل تابدارى .

پارچهء سست بافته .

مثل تابوت خشكه .

بسى نزار .

مثل تاپو .

با شكمى بزرگ .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1415 | على اكبر دهخدا