مثل پوستين تابستان .
بىقدر .
حرمت ما بر تو بود چنانك * حرمت پوستين بتابستان .
جمال الدين عبد الرزاق .
مثل پول .
سخت سرخ از آتش يا از تب . خرد شده بقطعات كوچك .
مثل پهين .
فراوان و ارزان .
مثل پياز .
تو بر تو .
مثال :
هست اين راه بىنهايت دور * توى بر توى جمله مثل پياز .
عطار .
چون پيازى تو جمله تو بر تو * گر تو بىتو شوى ترا بخشد .
عطار .
سلب گرچه ده تو كند چون پياز * شود كوفته زير گرزت چو سير .
كمال اسمعيل .
هر كه چون سير برهنه بر جودت آيد * بخت در صدرهء ده تو چو پيازش بيند .
كمال اسمعيل .
بمانى چون پيازى پوست بر پوست * همى سوزى چو مغزت نبود ايدوست .
اسرارنامه .
مثل پياله .
چشمى گشاده و فراخ .
مثل پيراهن عثمان .
دستاويز تهمت و شكوى .
مثل پيراهن عمر .
جامهء فراخ و بىاندام . مراد از عمر ، مجسمهاى است كه شيعيان در نهم ربيع الاول ساخته ميسوختند .
مثل پيرايه زبان است .
از مجموعهء امثال طبع هند .
مثل پير بيخواب .
رجوع به : پير بيخواب . . . ، شود .
مثل پيل گرمابه .
صورتى بىمعنى . نمودى بىبود .
همچو پيل و شير شادروان و گرمابه شوند * پيش تيغ و نيزهء تو پيل مست و شير نر .
عبد الواسع جبلى .
بسا شيران گردنكش بسا پيلان گردونوش * همه كوشنده چون آتش همه جوشنده چون طوفان .
كه گشتستند از آسيب شمشير و سنان تو * به نقش پيل گرمابه به شكل شير شادروان .
عبد الواسع جبلى .
مثل پيل مست .
هر يكى را تيغ و طومارى بدست * درهم افتادند چون پيلان مست .
مولوى .
مثل پيه .
روغنى بد . چربى ميش يا بز كه بدست ماسد . هندوانهء سفيد و نارس . ريشى پليد كه سفيد شود ، چون ريش خناق يا آبلهء فرنگ .
مثل پيهدان .
ساعتى بدكار .
مثل پيه گرگ .
روغنى تيز .
مثل تابدارى .
پارچهء سست بافته .
مثل تابوت خشكه .
بسى نزار .
مثل تاپو .
با شكمى بزرگ .