به : سفر مربى مرد است . . . ، شود .
كبادهكارى يا مقامى كشيدن .
مدعى لياقت آن بودن .
كبر پلنگ .
اين حيوان بصفت نخوت و خويشتنبينى مثل است . مثال :
خواجه از كبر آن پلنگ آمد * كه همى باوجود بستيزد .
كمال اسمعيل .
بگرفت سر زلف تو رنگ از دل تو * نزدود وفا و مهر زنگ از دل تو
تا كم نشود كبر پلنگ از دل تو * موم از دل من برند و سنگ از دل تو .
عنصرى .
اى خواب شبم برده بزلف شبرنگ * با چشم چو آهو چه كنى كبر پلنگ
پشت دلم از بسكه جفا كردى و حنگ * چون زلف تو گوژ گشت و چون چشم تو تنگ .
اديب صابر .
بكبر پلنگ و برفتار شاهين * بقد هيون و به زور غضنفر .
ازرقى .
با اين پلنگ گوهرى از سگ بتر بوم * گر زين سپس چو سگ دوم اندر هواى نان .
خاقانى .
آهوى بزمى تو با كبر پلنگانت چكار * آهوان را كى بود كبر پلنگ بربرى .
عنصرى .
يوز زان فخر كه شد درخور نخجيرگهش * بعد از اين كبر پلنگان بود اندر سر او .
اديب صابر .
شيرى است حسن تو كه به پيش حضور تو * در سر مجال كبر نماند پلنگ را .
اديب صابر .
كبر پلنگ در دل ما و عجب مدار * كز كبر پايمال شود پيكر پلنگ .
سوزنى .
نه بكبر است حلم تو چون جبال * نه بطبع است كبر تو چو پلنگ .
سنائى .
غبار خنگ تو در ديدهء پلنگ شده است * از اين سبب متكبر بود هميشه پلنگ .
مسعود سعد .
من همت باز دارم و كبر پلنگ * زان روى مرا نشست كوه آمد و سنگ
روزى روزى گرد دهدم چرخ دو رنك * بر پر تذرو غلطم و سينهء رنگ .
مسعود سعد .
با همت باز باش و با كبر پلنگ * تارى بگه شكار و چون يوز بجنگ
كم كن بر عندليب و طاوس درنگ * كاينجا همه گفت آمد آنجا همه رنگ
كبر كجا كردى هرگز پلنگ * گر نبدى چون تو بروز شكار .
مختارى غزنوى .
چنان به خدمت او كاينات مشغولند * كه خوى كبر برون برد از دماغ پلنگ .
رفيع الدين لنبانى
كبر زشت و از گدايان زشتتر
. . . روز سرد و برف و آنگه جامه تر . )
مولوى .
نظير : اكبرا و امعارا .
كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ
. قرآن كريم . سورهء 61 . آيهء 3 اقتباس :
كارى كه نميكنى چرا ميگوئى . شاهزاده افسر .
كبك آرى مىبخندد چون ببيند كوهسار .
قاآنى .