و آلت اسكاف پيش زرگر * بيش سگ كه استخوان در پيش خر .
مولوى .
كاهرا پيش سگ و استخوان را پيش خر ريختن .
كاهل به آب نميرفت وقتى ميرفت خمره مىبرد .
كاهل را يك كار فرما صد پند پيرانه بشنو .
از مجموعه امثال طبع هند . نظير :
بكاهل كار فرما پند بشنو .
كاهلى را خرسندى مخوان .
( و . . . كه نقش عالم حدوث در كارگاه جبر و قدر چنين بستهاند كه تا تو در بست و گشاد كارها ميان جهد نبندى ترا هيچ كار نگشايد . ) مرزباننامه رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
كاهليرا خود دارو نيست .
كشف المحجوب .
كاهلى شاگرد بدبختى است .
از قابوسنامه . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
كاهلى كافريست .
رجوع به مثل بعد شود .
كاهلى كافرى بار آرد .
جامع التمثيل . شايد مثل مأخوذ از شعر ذيل سنائى باشد :
هركه او تخم كاهلى كارد * كاهلى كافريش بار آرد .
رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
كاهلى كرد رستمان را حيز .
( بتر از كاهلى ندانم چيز . . . )
سنائى .
رج . ع به : از تو حركت . . . ، شود .
كاهلى در چشم من ميبيند و كوهرا در چشم خود نمىبيند .
قرة العيون .
نظير : كور خود است و بيناى مردم . رجوع به : خار را در چشم . . . ، شود .
كباب آنكسيراست كور است زور
دو شير گرسنه است و يكران گور . . . )
نظامى .
رجوع به : الحكم لمن غلب ، شود .
كباب از پهلوى خود ، از ران خود خوردن .
تمثل :
مجنون ز نسيم آن خرابى * شد بى خبر از تنگ شرابى
از خون جگر شراب مىخورد * وز پهلوى دل كباب مىخورد
دزديده در او نگاه مىكرد * ميديد در او و آه ميكرد .
امير خسرو دهلوى .
ظالم كه كباب از دل درويش خورد * چون درنگرى ز پهلوى خويش خورد
دنيا عسل است هركه زان بيش خورد * خون افزايد تب آورد نيش خورد .
يحيى نيشابورى .
شاهى كه بر رعيت خود مىكند ستم * مستى بود كه مىخورد از ران خود كباب .
صائب .
كباب پخته نگردد مگر بگرديدن .
نظير : بسيار سفر بايد تا پخته شود خامى . رجوع