رفتم بر دربانش و گفتم سخن خويش * گفتا مبر انده كه بشد كانت بگوهر .
ناصر خسرو .
بردم گمان كه سينهء من كان گوهر است * ناگه گرفت پيكان در كان من مكان
گوهر ز كان نرفت و ليكن بعاقبت * از دولت تو باز بگوهر رسيد كان .
معزى .
كان على رؤسهم الطير .
بىهيچ جنبشى نشسته يا ايستاده بودند .
آن رسول مجتبى وقت نثار * خواستى از ما حضور و صد وقار
آن چنان كه بر سرت مرغى بود * كز فواتش جان تو لرزان شود
پس نيارى هيچ جنبيدن ز جا * تا نگيرد مرغ خوب تو هوا
دم نيارى زد به بندى سرفه را * تا نيايد ناگهان پرد هما
ور كست شيرين بگويد يا ترش * بر لب انگشتى نهى يعنى خمش .
مولوى .
كاوه كه داند زدن بر سر ضحاك پتك كى شودش پاىبند كوره و سندان و دم .
خاقانى .
كاه از تو نيست كاهدان از تست ( يا ) كاهزن « 1 » از تست
. هرچند خود بهاى خوردنيها ندادهاى زيادهروى و پرخوارى تو مايهء مرض و سقم تواند شد . تمثل :
بسيار مخور كه نان هراسان از تست * بر خويش ترحمى كه اين جان از تست
ديگ شكم از طعام لبريز مكن * گر كاه نباشد ز تو كهدان از تست .
مير الهى همدانى .
اشاره :
چو هم كاه از من و هم كاهدانم * دليل اينهمه خوردن ندانم .
ايرج ميرزا .
كاه بايد كه بنازد كه خريدارى يافت كهربا را چه تفاخر كه پى كاه شود .
اوحدى .
كاه بده كلاه بده يك غاز و نيم هم بالا بده .
كاه بر دهان گرفتن .
عملى بعلامت زنهارخواهى است كه در هندوستان مرسوم بوده .
مثال :
گر بميدان رياضت كهربا ( دعوت ؟ ) كنند * كاه گيرد در دهان از شرم رنگ زرد ما .
سليم .
كاه برگى پيش باد آنكه قرار !
. . . رستخيزى وانگهانى فكر كار ! )
مولوى .
كاه پارينه بباد دادن .
خودفروشى را از اعتبار و دولت گذشته سخن گفتن .
كاه پوسيده باد دادن .
بدولتى گذشته فخر آوردن .
كاه پيش سگ و استخوان پيش خر نهادن .
آلت زرگر بدست كفشگر * همچو دانهء كشت كرده ريگ در
هامش
( 1 ) كاهزن تورى از طناب باشد كه بكاه آكنند و بر خر بار كنند .