مبادا كس اندر جهان هيچگاه كه خورسند باشد بجفت تباه .
فردوسى . ى .
رجوع به : روح را صحبت . . . ، شود .
مبادا كس كه از زن مهر جويد كه در شوره بيابان گل نرويد .
ويس و رامين .
رجوع به : اسب و زن و شمشير . . . ، شود .
مبادا كسى در بلا مبتلا .
رهاند خرد مرد را از بلا . . . )
مبادا كسى كو كشد شهريار
بكشتند بر دارشان خوار و زار . . . )
فردوسى .
مبادا كه بهمن شود تاجدار كه از مرز توران برآرد دمار .
مقامران گاه بازى بمزاح بدين شعر تمثل جويند .
مبادا كه در دهر دير ايستى مصيبت بود پيرى و نيستى .
رجوع به :
مخور جمله .
. . ، شود .
مبادا كه گستاخ باشى بدهر كه زهرش فزون باشد از پادزهر .
فردوسى .
مبادا كه گنجى ببيند فقير كه نتواند از حرص خاموش بود .
سعدى .
مبارك خوشگل بود آبله هم درآورد .
رجوع به : احمدك خوشرو بود . . . ، شود .
مبارك مرده آزاد مىكند .
قرة العيون . نظير : روغن چراغ ريخته وقف امامزاده .
رجوع به : پوست خرس نزده . . . ، شود .
مباش از جملهء زنهارخواران كه يزدان هست با زنهارداران .
ويس و رامين .
مباش ايمن از گردش روزگار
ز من بشنو اى گرد اسفنديار . . . )
فردوسى .
مباش بندهء تقليد اگرنه حيوانى .
نگويمت كه برو باش حامى اشراف * كه آن بمذهب من هست تيره وجدانى
و ليك گويمت از امر چون خودى بگذر . . . )
كمالى .
رجوع به : از خلاف آمد عادت . . . ، شود .
مباش در پى آزار و هرچه خواهى كن كه در طريقت ما غير از اين گناهى نيست .
حافظ .
مباش همدم كس چون دل تو يافت صفا كه آينه سيه از همنفس شود ناچار .
مجير بيلقانى .
رجوع به : از بلا دورى طمع دارى . . . ، شود .
مبالغه اصل مطلب را هم از ميان ميبرد .
مبخشاى بر هركه رنجت از اوست وگر چند اميد گنجت از اوست .
فردوسى .
رجوع به : با بدان بد باش . . . ، شود .