تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1393

مساهمون:

ص١٣٩٣
اقتباس : نه ما من دابة فى الارض گفته است نه بر من هست رزقت قرض گفته است
مگر باور نميدارى ز حق آن * كه مىسوزى بجان از بهر يك نان مكن از بهر خوردن خلق سوزى * كه با روز تو خواهد بود روزى .
پورياى ولى . رجوع به : الرزق على اللّه ، شود .

ما من شى اضر لقلب المؤمن من كثرة الاكل و الشرب و هى مورثة قسوة القلب و هيجان الشهوة . و الجوع ادام المؤمن و غذاء للروح و طعام للقلب و صحة للبدن

. حديث رجوع به : از گلوبنده . . . ، شود .

ما من طريقة الا و للتناسخ فيه قدم راسخ .

ما من عام الا و قد خص .

مأمور دولت است حقش را بايد داد .

نيمه شب زمستان در حالى كه بوران و برفى شديد بود طبيبى را از ديهى باستعلاج حاكم بردند پايمزدى به دو نداد و درگاه بازگشتن فراش از طبيب به سختى حق طلب كرد طبيب نزد حاكم رفت و قصه برداشت حاكم گفت . . .

مأمور معذور است .

رجوع به : المأمور معذور ، شود .
مأمون آنك از ملوك دولت اسلام هرگز چون او نديد تارى و دهقان جبهء از خز بداشت بر تن چندانك سوده و فرسوده گشت بر وى و خلقان مر ندما را از آن فزود تعجب كردند از وى سؤال از سبب آن گفت ز شاهان حديث ماند باقى در عرب و در عجم نه توزى و كتان شاه چو بر خر و بز نشيند و خسبد بر تن او بس گران نمايد خفتان . ابو حنيفهء اسكافى .
ما ميخواهيم و ديگران ميخواهند تا بخت كرا بود كرا دارد دوست . از فيه ما فيه . و از كتاب شر بهاء الدين ولد .
ما نداريم از رضاى حق گله عار نايد شير را از سلسله . اصل شعر بتقديم مصراع دوم از مولوى است .
مانده از بهره كوتاه دست اگر بهره جو مرد هشيار نيست
بلى . . . )
بديع الزمان .

ماند از كل هركه شد مشتاق جزو .

( بىغرض نبود بگردش در جهان * غير جسم و غير جان عاشقان عاشقان كل نه اين عشاق جزو * . . . )
مولوى .

ماندم من سكت .

على عليه السلام . رجوع به : اگر طوطى زبان . . . ، شود .