اقتباس : نه ما من دابة فى الارض گفته است نه بر من هست رزقت قرض گفته است
مگر باور نميدارى ز حق آن * كه مىسوزى بجان از بهر يك نان
مكن از بهر خوردن خلق سوزى * كه با روز تو خواهد بود روزى .
پورياى ولى .
رجوع به : الرزق على اللّه ، شود .
ما من شى اضر لقلب المؤمن من كثرة الاكل و الشرب و هى مورثة قسوة القلب و هيجان الشهوة . و الجوع ادام المؤمن و غذاء للروح و طعام للقلب و صحة للبدن
. حديث رجوع به : از گلوبنده . . . ، شود .
ما من طريقة الا و للتناسخ فيه قدم راسخ .
ما من عام الا و قد خص .
مأمور دولت است حقش را بايد داد .
نيمه شب زمستان در حالى كه بوران و برفى شديد بود طبيبى را از ديهى باستعلاج حاكم بردند پايمزدى به دو نداد و درگاه بازگشتن فراش از طبيب به سختى حق طلب كرد طبيب نزد حاكم رفت و قصه برداشت حاكم گفت . . .
مأمور معذور است .
رجوع به : المأمور معذور ، شود .
مأمون آنك از ملوك دولت اسلام هرگز چون او نديد تارى و دهقان جبهء از خز بداشت بر تن چندانك سوده و فرسوده گشت بر وى و خلقان مر ندما را از آن فزود تعجب كردند از وى سؤال از سبب آن گفت ز شاهان حديث ماند باقى در عرب و در عجم نه توزى و كتان شاه چو بر خر و بز نشيند و خسبد بر تن او بس گران نمايد خفتان .
ابو حنيفهء اسكافى .
ما ميخواهيم و ديگران ميخواهند تا بخت كرا بود كرا دارد دوست .
از فيه ما فيه . و از كتاب شر بهاء الدين ولد .
ما نداريم از رضاى حق گله عار نايد شير را از سلسله .
اصل شعر بتقديم مصراع دوم از مولوى است .
مانده از بهره كوتاه دست اگر بهره جو مرد هشيار نيست
بلى . . . )
بديع الزمان .
ماند از كل هركه شد مشتاق جزو .
( بىغرض نبود بگردش در جهان * غير جسم و غير جان عاشقان
عاشقان كل نه اين عشاق جزو * . . . )
مولوى .
ماندم من سكت .
على عليه السلام . رجوع به : اگر طوطى زبان . . . ، شود .