كسى نرست و گر رست خورده بود حسام * كسى نجست و گر جست خورده بود سنان .
سلاح و اسب بلشكرگه شه ارزان گشت * به شهر دشمن مازو و نيل گشت گران . )
حافظ .
ما ز ياران چشم يارى داشتيم
. . . خود غلط بود آنچه ما پنداشتيم . )
حافظ .
ما سپر انداختيم گر تو كمان مىكشى
. . . گو دل ما خود مباش گر تو بدين دلخوشى . )
سعدى .
ماست بدهانش مايه زدهاند ( يا ) مايه كردهاند .
نظير : آرد بدهانش گرفته
ماست مالى كردن .
مصلحت را ، حقيقتى را پوشيدن .
ماست و دروازه هر دمى بندند .
نظير : بز و شمشير هر دو در كمرند .
ماست و سياهتخمه كار را مشكل كرده .
ماستها را كيسه كردن .
مرعوب شدن .
ماستى كه ترش است از تغارش پيداست .
سالى كه نكوست از بهارش پيداست . . . )
ما سه نفر بلادر خورديم آن دو ديوانه شدند اما مرا به حمد الله باكى نيست .
سه آخوند حدت ذهن و قوت حافظه را در خوردن بلادر افراط كرده و هر سه ديوانه شده سر بصحرا نهادند يكى از آنان پس از چند روز عريان ، عمامهء بزرگ بر سر و عصائى بلند در دست با طمأنينه و وقارى تمام بمدرسه بازگشت . طلاب بر او گرد آمدند و پرسيدند تو و ياران را چه رسيد گفت . . . انتهى . خوردن بلادر به قصد مذكور عادتى مرسوم طلاب بوده چنانكه كندر نيز براى اينمقصود ميخوردهاند .
گر بلادر خورد او افيون شود * سكته و بىعقليش افزون شود .
مولوى .
بلادر است و بلادر كند ترا زيرك * خصوص در يتيمى كه هست از آن دريا .
مولوى .
آن بلادرهاى تعليم و دود * زيرك و دانا و چستش كرده بود .
مولوى .
ما شاء الله كان و ما لم يشاء لم يكن .
ماش را با درآميختن .
مثال : چون اتابك را ديد كه يخلط الماش بالدر و تمشيت امور معاش نه بر وجه صواب ميفرمود اتابك را ار شاد مىكرد . تاريخ سلاجقهء كرمان لمحمد بن ابراهيم
ماش هر آش است .
نظير : نخود هر آش است .
ما شيئى احق به طول السجن من اللسان .
رجوع به : اگر طوطى زبان مىبست . . . ، شود .
ما شيخ و زاهد كمتر شناسيم
. . . يا جام باده يا قصه كوتاه . )
حافظ .
ما صد نفر بوديم تنها آنها دو نفر بودند همراه .
رجوع به : آنها دو نفر بودند . . . ، شود .
ما طعم امر من السؤال .
( لنقل الصخر من قلل الجبال * احب على من منن الرجال
و