لنگى و رهوارى اندر راه دين نايد نكو * اسب دانش بايد ارنى دور شو زين رهگذر .
سنائى .
اگرچه دم نمىيارم زدن ليكن چنان كايد * به شوخى ميبرم پيش تو لنگى را برهوارى .
انورى .
باز دستم به زير سنگ آورد * باز پاى دلم بچنگ آورد
برد لنگى براهوارى پيش * پيشم از بسكه عذر لنگ آورد .
انورى .
رو رو كه بيكباره چونين نتوان بودن * لنگى نتوان بردن ايدوست برهوارى
يا دوستى صادق يا دشمنى ظاهر * يا يكسره پيوستن يا يكسره بيزارى .
منوچهرى .
ورنه آخر همه برون مىبرد * بيش از اين لنگئى برهوارى .
ظهير .
يكبارگى از عاشق دورى نتوان جستن * لنگى نتوان بردن ايدوست برهوارى .
معزى .
توئى كه حجت تو تيغ قاطع است بران * كه تو بمملكت بحر و بر سزاوارى
در اين مجال سخن نيست چرخ را هرچند * كه عذر لنگ برون ميبرد بر هوارى .
ظهير .
برد در عذر بس لنگى بر هوارى و من هر دم * گناهى نو بر او بندم براى عذر بس لنگش .
اخسيكتى .
خاموش بهترى تو مگر بارى * لنگى برون شودت برهوارى .
ناصر خسرو .
سپهر برق . عنان با براق همت تو * به خيره خيره برد لنگيش برهوارى .
خواجه على شهاب ترشيزى .
تا كى اى مست لاف هشيارى * خر لنگى برى برهوارى .
سنائى .
بخنده مىنهفت او دلش تنگى * برهوارى همى پوشيد لنگى .
ويس و رامين .
خفتهاى خفته ، گوئى كه من آگاهم * كى شود بيرون لنگيت برهوارى .
ناصر خسرو .
تو لنگيرا برهوارى برون بردن هميخواهى * بيا اينرا جوابى گو كه ناصر اين زبر دارد .
ناصر خسرو .
اشاره :
بلنگى چون ستور لنگ آنجا كت برد يزدان * چو اهريمنت پيش افتد روى آنجا برهوارى .
مرحوم اديب .
با هر كه بوده باشد در نظم و نثر امروز * بيرون برم بقدرت لنگى براهوارى .
سيف اسفرنك .
در ره شعر به جائى كه تولا بندم * گرچه لنگم بمرى بگذرم از رهواران .
سيف اسفرنك .
نيم تنك سخنى كز عبارت فارغ * براهوارى بيرون برم همى لنگى
عطا ز خرمن خود ميكنم چو صاحب شير * نه خوشهچينم چون كدخداى خرچنگى .
اخسيكتى .
چو برنشستى و دادى عنان بمركب خويش * زمانه با تو برد لنگئى برهوارى .
كمال اسمعيل .
لن يدخل ( يا ) لن يلج ملكوت السماء من لم يولد مرتين .
منسوب بعيسى .
عليه السلام . رجوع به : لن يلج . . . ، شود .
لن يصلح العطار ما افسد الدهر ( .
. . ) از العراضه .
لن يعدم المشاور مرشدا .
رجوع به : امرهم شورى . . . ، شود .