( راحتطلبى بدادهء دهر بساز * آزرده مشو در طلب نعمت و ناز . . . )
شاهى .
لعن الله اللجاج .
منسوب به زبيده زوجهء هارون الرشيد . نقل از تاريخ گزيده .
لعنة الله على داخل النسب و لعنة الله على خارج النسب .
لعنت بدكاندارى كه مشترى خود را نشناسد .
لعنت به كار دستپاچه .
بجد و بمزاح مستعمل است ، نظير : اسرع بذاكم صابة نقابا .
تعست العجلة رجوع به : العجلة من الشيطان ، و رجوع به : آدم دستپاچه . . . ، شود .
لعنت بهمكار بد .
بمزاح بخوانندهاى كه در حين خواندن او نهيق يا نعيبى شنيده شود گويند .
لفتش دادن .
كاريرا به دير و درازا كشيدن . ناز كردن .
لفتش مده غجمه مره .
بلهجهء خراسانيان زير و زبر مكن تا تباه و فاسد نشود .
لف و نشر مرتب آن را دان كه دو لفظ آورند و دو معنى لفظ اول بمعنى اول لفظ ثانى بمعنى ثانى .
ابو نصر فراهى .
لفظ شكر نيست شكر .
لقب تو چه سود صدر اجل چون اجل هست سوى تو نگران .
اديب صابر .
لقاى خليل شفاى عليل است .
جامع التمثيل .
لقد اسمعت ان ناديت حيا و لكن لا حيات لمن تنادى .
رجوع به : آنچه البته به جائى نرسد . . . ، شود .
لقمان را حكمت آموختن غلط است .
لقمان را گفتند ادب از كه آموختى گفت از بىادبان .
( . . . كه هرچه از ايشان در نظرم ناپسند آمد از فعل آن پرهيز كردم . )
اشاره :
ادب ز بىادبان جستهاند و اين مثل است * مثل گزافه نگفتند خلق در افواه .
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى .
لقمان را گفتند حكمت از كه آموختى گفت از نابينايان كه تا جائيرا نبينند ( نپرواسند ) قدم ننهند .
سعدى .
لقمه با بيم جان خورد آهو زان ندارد نه دنبه نه پهلو .
سنائى .
لقمهء باز آن صعوه نيست
ليك . . . چاره اكنون آب روغن كردنيست )
مولوى .
لقمه باندازهء دهانت بردار .
اشاره :
لقمه اندازه خور ايمرد حريص * گرچه باشد لقمه حلوا و خبيص .
مولوى .
لقمه بزرگش گوشش بود .
بپارههاى خرد از يكديگر جدا شد .