نيرزد آنكه [ تو ] با او لب زيرين كنى بالا * كه او را نيست كارى در جهان جز زير و بالائى .
مجير بيلقانى .
لبش بوى شير ميدهد .
هنوز كودكى بيش نيست .
تمثل :
همى از لبت شير بويد هنوز * كه زد بر كمان تو از جنگ توز .
فردوسى .
بوى شير از لب همچون شكرش ميآيد .
لبشرا تو گذاشتن .
تمام يا قسمتى از گفتار را براى مصلحتى مسكوت گزاردن .
نظير : مطلب را درز گرفتن .
لب گزيدن .
نهايت پشيمان شدن .
تمثل :
بوسيدن لب يار اول ز دست مگذار * كاخر ملول گردى از دست و لب گزيدن .
حافظ
نظير : پشت دست گزيدن .
لب مگشا گرچه در او نوشهاست كز پس ديوار بسى گوشهاست .
نظامى :
رجوع به : ديوار گوش دارد . . . ، و رجوع به : اگر طوطى زبان مىبست . . . ، شود .
لبى نان خشك و دمى آب سرد همين بس بود قوت آزادمرد .
فردوسى ؟
نظير :
يك نان به دو روز اگر شود حاصل مرد * وز كوزه شكستهاى دمى آبى سرد .
محكوم كم از خودى چرا بايد بود * يا خدمت چون خودى چرا بايد كرد .
خيام .
حسبك من عنى شبع ورى .
لحافى را براى شپشى بيرون نيفكنند .
نظير :
حج مپندار گفت لبيكى * جامه مفكن به آتش از كيكى .
سنائى .
دوست را كس بيك بدى نفروخت * بهر كيكى گليم نتوان سوخت .
سنائى .
لحن خوش دار چون بكوه آيى كوه را بانگ خر چه فرمائى !
سنائى .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، و رجوع به : اين جهان كوه است و . . . ، شود .
لحن داود و كر مادرزاد !
چه بود زين شنيعتر بيداد . . . )
سنائى .
رجوع به : خر چه داند قيمت . . . ، شود .
لحمك لحمى بودن با كسى .
با او يگانه بودن اشاره بفرمودهء رسول اكرم دربارهء على عليه السلام .
مثال :
لحمك لحمى نبيش گفت اندر صدق آن * قل تعالوا ندع از حق منزل اندرشان اوست
سلمان ساوجى
لدو اللموت و ابنو اللخراب ( له ملك ينادى كل يوم .
. . ) رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، و رجوع به : داشت لقمان يكى . . . ، شود .
لذت انگور زن بيوه داند نه خداوند ميوه .
سعدى . رجوع به : از تو نپرسند . . . ، شود .
لذت يافتن از يافته به .
جامى . نظير : عربى منادى ميكرد كه هركه شتر گمگشتهء مرا