تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1363

مساهمون:

ص١٣٦٣
نيرزد آنكه [ تو ] با او لب زيرين كنى بالا * كه او را نيست كارى در جهان جز زير و بالائى .
مجير بيلقانى .

لبش بوى شير ميدهد .

هنوز كودكى بيش نيست . تمثل :
همى از لبت شير بويد هنوز * كه زد بر كمان تو از جنگ توز .
فردوسى . بوى شير از لب همچون شكرش ميآيد .

لبشرا تو گذاشتن .

تمام يا قسمتى از گفتار را براى مصلحتى مسكوت گزاردن . نظير : مطلب را درز گرفتن .

لب گزيدن .

نهايت پشيمان شدن . تمثل :
بوسيدن لب يار اول ز دست مگذار * كاخر ملول گردى از دست و لب گزيدن .
حافظ نظير : پشت دست گزيدن .
لب مگشا گرچه در او نوشهاست كز پس ديوار بسى گوشهاست . نظامى : رجوع به : ديوار گوش دارد . . . ، و رجوع به : اگر طوطى زبان مىبست . . . ، شود .
لبى نان خشك و دمى آب سرد همين بس بود قوت آزادمرد . فردوسى ؟ نظير :
يك نان به دو روز اگر شود حاصل مرد * وز كوزه شكسته‌اى دمى آبى سرد . محكوم كم از خودى چرا بايد بود * يا خدمت چون خودى چرا بايد كرد .
خيام . حسبك من عنى شبع ورى .

لحافى را براى شپشى بيرون نيفكنند .

نظير :
حج مپندار گفت لبيكى * جامه مفكن به آتش از كيكى .
سنائى .
دوست را كس بيك بدى نفروخت * بهر كيكى گليم نتوان سوخت .
سنائى .
لحن خوش دار چون بكوه آيى كوه را بانگ خر چه فرمائى ! سنائى . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، و رجوع به : اين جهان كوه است و . . . ، شود .

لحن داود و كر مادرزاد !

چه بود زين شنيع‌تر بيداد . . . )
سنائى . رجوع به : خر چه داند قيمت . . . ، شود .

لحمك لحمى بودن با كسى .

با او يگانه بودن اشاره بفرمودهء رسول اكرم دربارهء على عليه السلام . مثال :
لحمك لحمى نبيش گفت اندر صدق آن * قل تعالوا ندع از حق منزل اندرشان اوست
سلمان ساوجى

لدو اللموت و ابنو اللخراب ( له ملك ينادى كل يوم .

. . ) رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، و رجوع به : داشت لقمان يكى . . . ، شود .

لذت انگور زن بيوه داند نه خداوند ميوه .

سعدى . رجوع به : از تو نپرسند . . . ، شود .

لذت يافتن از يافته به .

جامى . نظير : عربى منادى ميكرد كه هركه شتر گم‌گشتهء مرا
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1363 | على اكبر دهخدا