به من آرد شتر را به دو دهم گفتند پس ترا چه فايده ، گفت فاين حلاوة الوجدان .
لر بازار نرود بازار مىگندد .
نظير : چشم بازار را درآورده است . ما قل سفهاء قوم الاذلوا .
لر به شهر نيايد كه ميگويند ياغى است .
لر زانك خود شرانگاه نميتواند داشت مرا چگونه نگاه ميدارد .
كريمخان زند
لسان العاقل وراء قلبه و قلب الاحمق وراء لسانه .
على عليه السلام .
لسانك يقتضيك ما عودته .
على عليه السلام .
لشكر از جاه و مال شد بد دل
. . . رعيت از بيزريست بيحاصل . * شاه بىبخشش آفت سپه است
بىنيازى سپاه ذل شه است * رعيت از تو چو با يسار شود
از براى تو جان سپار شود * تن كه لاغر بود بود منهل
پس چو فربه شود شود كاهل . )
سنائى .
رجوع به : اجع كلبك . . . ، شود .
لشكر انعام ناديده ببانگى تفرقه است
. . . دفتر شيرازه ناكرده ببادى ابتر است . )
جامى .
لشكر باد اگر جهان گيرد شمع خورشيد زان كجا ميرد .
لشكر بگند نان رسيد .
« 1 »
با آنكه غز در كرمان توغل نمود . ملك تورانشاه و اتابك محمد بعراق مينبشتند و قصهء استعانت بر ميداشتند و از حال ضعف و بيچارگى خويش و تغلب خصم آنها ببارگاه اتابك پهلوان و ديگر پادشاهان شكايت ميكردند و تذكير شواجر رحم واجب ميداشتند هيچكس از آن حضرات اجابتى نگفت و انديشهء اعانت و اغاثتى نكرد و اگر جوابى مىنبشتند مشتمل بود بر تمهيد عذرى و تقديم و عدهاى نادر شهر بطريق هزل و استهزا مىگفتند لشكر بگند نان رسيد . تاريخ سلاجقهء كرمان لمحمد بن ابراهيم .
لشكر چو سگان رمه و دشمن چون گرگ وين كار سگ و گرگ و رمه با رمهبان است .
منوچهرى .
لشكر گريختند چه جاى شجاعت است
جان رفت و صبر و دين و دل اى عقل حيله چيست . . . )
كاتبى .
لشكر و مردى و دين و داد بايد ، شاه را
. . . هر چهارش هست و تأييد الهى بر سرى . )
معزى .
لطافت كن آنجا كه بينى ستيز نبرد قزنرم را تيغ تيز .
سعدى .
هامش
( 1 ) اسم محلى ييلاقى در نواحى اصفهان است .