لئيمان در جفا صافى شوند چون وفا بينند خود جافى شوند
( اين بود خوى لئيمان دنى * بد كند با تو چو نيكوئى كنى
با لئيمى چون كنى قهر و جفا * بندهاى گردد تو را پس باوفا
كه . . . )
مولوى .
مر لئيمان را بزن تا سر نهند * مر كريمانرا بده تا بر دهند .
مولوى .
و ان انت اكرمت الكريم ملكته و ان انت اكرمت اللئيم تمردا . و رجوع به : با بدان بد باش . . . ، شود .
لباده بر گاو نهادن .
لباده بضم لام بارانى نمدين باشد .
مثال :
آتش خشم تو چون زبانه برآرد * شير فلك برنهد بگاو لباده .
كمال اسمعيل .
رجوع به : رخت بر گاو نهادن ، شود .
لب برچيدن .
آمادهء گريستن شدن .
لب بود كه دندان آمد .
من يا او بر شما پيشى و از آنرو بيشى داريم . نظير : العين اقدم من السن .
نخست ارچه لب بود و آنگاه دندان * ببين تا چه طرفه است اين حال يا رب
همه در درون صف كشيده چو دندان * بمانده بدر بر من خسته چون لب
كمال اسمعيل .
لب پير با پند نيكوتر است
بگو درز گفت اين سخن درخور است . . . )
فردوسى .
رجوع به : آنچه در آينه جوان . . . ، شود .
لب تر مكن به آب كه طلق است در قدح دست از كباب دار كه زهر است توأمان
هان صائم نوالهء اين سفله ميزبان * زين بىنمك ابا منه انگشت در دهان . . .
با كام خشك و با جگر تفته درگذر * اكنونكه در سراسر اين سبز گلستان
كافور همچو گل چكد از دوش شاخسار * زيبق چو آب برجهد از ناف آبدان .
منسوب برودكى .
لب تشنه نيز نگذرد از جويبار اسب .
كاتبى
لبروزى .
كمروزى و تنگمعاش .
مثال :
هرگز نبدم لب تو يا رب روزى * يا بندهء تو نيست مگر لبروزى
گيسوى تو صد روز شبى كرد و ليك * رخسارهء تو نكرد يك شب روزى .
پيغو .
رجوع به : گنجشگ روزى ، شود .
لب زيرين بالا كردن .
با لب اشارت كردن . مثال : مجير بيلقانى خطاب به ممدوح گويد :
خداوندا ترا گفتم كه اين شش طاق پيروزه * كه خوانندش سپهر نيلى و گردون مينائى