تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1362

مساهمون:

ص١٣٦٢
لئيمان در جفا صافى شوند چون وفا بينند خود جافى شوند
( اين بود خوى لئيمان دنى * بد كند با تو چو نيكوئى كنى با لئيمى چون كنى قهر و جفا * بنده‌اى گردد تو را پس باوفا كه . . . )
مولوى .
مر لئيمان را بزن تا سر نهند * مر كريمانرا بده تا بر دهند .
مولوى . و ان انت اكرمت الكريم ملكته و ان انت اكرمت اللئيم تمردا . و رجوع به : با بدان بد باش . . . ، شود .

لباده بر گاو نهادن .

لباده بضم لام بارانى نمدين باشد . مثال :
آتش خشم تو چون زبانه برآرد * شير فلك برنهد بگاو لباده .
كمال اسمعيل . رجوع به : رخت بر گاو نهادن ، شود .

لب برچيدن .

آمادهء گريستن شدن .

لب بود كه دندان آمد .

من يا او بر شما پيشى و از آنرو بيشى داريم . نظير : العين اقدم من السن .
نخست ارچه لب بود و آنگاه دندان * ببين تا چه طرفه است اين حال يا رب همه در درون صف كشيده چو دندان * بمانده بدر بر من خسته چون لب
كمال اسمعيل .

لب پير با پند نيكوتر است

بگو درز گفت اين سخن درخور است . . . )
فردوسى . رجوع به : آنچه در آينه جوان . . . ، شود .
لب تر مكن به آب كه طلق است در قدح دست از كباب دار كه زهر است توأمان
هان صائم نوالهء اين سفله ميزبان * زين بىنمك ابا منه انگشت در دهان . . . با كام خشك و با جگر تفته درگذر * اكنونكه در سراسر اين سبز گلستان كافور همچو گل چكد از دوش شاخسار * زيبق چو آب برجهد از ناف آبدان .
منسوب برودكى .

لب تشنه نيز نگذرد از جويبار اسب .

كاتبى

لب‌روزى .

كم‌روزى و تنگ‌معاش . مثال :
هرگز نبدم لب تو يا رب روزى * يا بندهء تو نيست مگر لب‌روزى گيسوى تو صد روز شبى كرد و ليك * رخسارهء تو نكرد يك شب روزى .
پيغو . رجوع به : گنجشگ روزى ، شود .

لب زيرين بالا كردن .

با لب اشارت كردن . مثال : مجير بيلقانى خطاب به ممدوح گويد :
خداوندا ترا گفتم كه اين شش طاق پيروزه * كه خوانندش سپهر نيلى و گردون مينائى