پادشاهى كه به پيش تخت او * فرق نبود از امين و ظلمخو
آنكه ميلرزد ز بيم رد او * و آنكه طعنه مىزند بر جد او « 1 »
فرق نكند هر دويت باشد برش * شاه نبود خاك عالم بر سرش .
ذرهاى گر جهد تو افزون شود * در ترازوى خدا موزون شود
. . . * . . .
معنى جف القلم كى اين بود * كه جفاها با وفا يكسان شود ؟
بل جفا را هم جفا جف القلم * و آن وفا را هم وفا جف القلم .
. . . * . . .
فعل تست اين غصههاى دمبدم * اين بود معنى قد جف القلم
كه نگردد سنت ما از رشد * نيك نيكى را بود بد راست بد
. . . * . . .
ترك كن اين جبر را كه بس تهى است * تا بدانى سر سر جبر چيست
ترك كن اين جبر جمع منبلان * تا خبر يا بى از آن جبر چو جان .
مولوى .
زارى ما شد دليل اضطرار * خجلت ما شد دليل اختيار
گر نبودى اختيار اين شرم چيست * وين دريغ و خجلت و آزرم چيست
زجر استادان بشاگردان چراست * خاطر از تدبيرها گردان چراست
آنزمان كه مىشوى بيمار تو * ميكنى از جرم استغفار تو
مينمايد بر تو زشتى گنه * مىكنى نيت كه باز آيم بره
عهد و پيمان ميكنى كه بعد از اين * جز كه طاعت نبودم كارى گزين
. . . * . . .
در هر آن كارى كه ميلستت بدان * قدرت خود را همى بينى عيان
در هر آن كارى كه ميلت نيست و خواست * اندر ان جبرى شوى كاين از خداست .
مولوى .
پاى دارى چون كنى خود را تو لنگ * دست دارى چون كنى پنهان تو چنگ
خواجه چون بيلى بدست بنده داد * بىزبان معلوم شد او را مراد
دست همچون بيل اشارتهاى اوست * آخر انديشى عبارتهاى اوست
. . . * . . .
سعى شكر نعمتش قدرت بود * جبر تو انكار آن نعمت بود
هامش
( 1 ) بخت .