چون بگويند ايش شاء اللّه كان * حكم حكم اوست مطلق جاودان
پس چرا صد مرده اندر ورد او * بر نگردى بندگانه گرد او
گر بگويند آنچه ميخواهد وزير * خواست آن اوست اندر دار و گير
گرد او گردان شوى صد مرده زود * تا بريزد بر سرت احسان و جود ؟
يا گريزى از وزير و قصر او * اين نباشد جستجوى نصر او ؟
باژگونه زين سخن كاهل شوى * منعكس ادراك و خاطر اى غوى ؟
امر امر آن فلان خواجه است هين ! * چيست ؟ - يعنى با جز او كمتر نشين
گرد خواجه گرد چون امر آن اوست * كو كشد دشمن رهاند جان دوست
هرچه او خواهد همان خواهى يقين * ياوه كم رو خدمت او برگزين .
نى چو حاكم اوست گرد او مگرد * تا شوى نامه سياه و روى زرد
چونكه حاكم اوست او را گير و بس * غير او را نيست حكم و دسترس .
حق بود تأويل كان گرمت كند * پر اميد و چست و با شرمت كند
ور كند سردت حقيقت اين بدان * هست تبديل و نه تاويل است آن
اين براى گرم كردن آمده است * تا بگيرد نااميدان را دو دست
معنى قرآن ز قرآن پرس و بس * وز كسى كاتش زده است اندر هوس
پيش قرآن گشته قربانى و پست * تا كه عين روح آن قرآن شده است
روغنى كو شد فداى گل به گل * خواه روغن بوى كن خواهى تو گل .
همچنين تاويل قد جف القلم * بحر تحريص است بر شغل اهم
پس قلم بنوشت كه هر كار را * لايق آن است تأثير و جزا
كژ روى جف القلم كژ آيدت * راستى آرى ، سعادت زايدت
چون بدزدى ، دست شد ، جف القلم * باده نوشى مست شد جف القلم .
ظلم آرى ، مدبرى جف القلم . * عدل آرى برخورى جف القلم .
تو روا دارى روا باشد كه حق * همچو معزول آيد از حكم سبق ؟
گر ز دست من برون رفته است كار * پيش من چندين ميا چندين مزار
بلكه آن معنى بود جف القلم * نيست يكسان نزد او عدل و ستم .
فرق بنهادم ميان خير و شر * فرق بنهادم ز بد و ز بد بتر
ذرهاى گر در تو افزونى ادب * باشد از يارت . بداند فضل رب
قدر آن ذره تو را افزون دهد * ذره چون كوهى قدم بيرون نهد .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1345
مساهمون: على اكبر دهخدا
ص١٣٤٥