گر خداوند قضا كرد گنه بر سر تو * پس گناه تو بقول تو خداوند تراست
بد كنش زى تو خدايست بدين مذهب زشت * گرچه ميگفت نيارى كت از اين بيم قفاست
اعتقاد تو چنين است و ليكن به زبان * گوئى آن حاكم عدلست و حكيم الحكماست
با خداوند زبانت بخلاف دل توست * با خداوند جهان نيز ترازوى رياست .
ناصر خسرو .
چند بنالى كه بد شده است زمانه * عيب و بدت بر زمانه چون بنهى چون
هرگز كى گفت اينزمانه كه بد كن * مفتون چو نى بقول عامهء مفتون
تو شدهء ديگر اينزمانه همان است * كى شود اى بيخرد زمانه دگرگون .
ناصر خسرو .
چو تو خود كنى اختر خويشرا بد * مدار از فلك چشم نيك اخترى را .
ناصر خسرو .
جنبش جبر خلق عالم راست * جنبش اختيار آدم راست .
سنائى .
بهانه بر قضا چنهى چو مردان عزم خدمت كن * چو كردى عزم بنگر تا چه توفيق و توان بينى
تو يكساعت چو افريدون بميدان باش تا ز آن پس * بهر جانب كه روآرى درفش كاويان بينى .
سنائى .
تو نكوكار باش تا برهى * با قضا و قدر چرا ستهى .
سنائى .
عاقل ز جفاى چرخ گردنده * هر بد كه ببيند آن ز خود بيند .
نظام الدين محمد بن عمر مسعود .
انى اخاف على امتى بعدى ثلاثا حيف الائمة و الايمان بالنجوم و تكذيب القدر . حديث . بر امت خويش پس از خود بر سه چيز ترسانم : ستم پيشوايان و گرويدن به احكام ستارهشناسى و دروغ شمردن اختيار انسانى .
اين كه گوئى اين كنم يا آن كنم * اين دليل اختيار است اى صنم .
مولوى .
يك مثال ايدل پى فرقى بيار * تا بدانى جبر را از اختيار .
دست كان لرزان بود از ارتعاش * و آنكه دستى را تو لرزانى ز جاش
هر دو جنبش آفريدهء حقشناس * ليك نتوان كرد اين با آن قياس
زان پشيمانى كه لرزانيديش * چون پشيمان نيست مرد مرتعش !
مرتعش را كى پشيمان ديدهاى * بر چنين جبرى تو برچسبيدهاى .
مولوى .
و عاجز الراى مضياع لفرصته * حتى اذا فات امر عاتب القدرا .
القدرية مجوس هذه الامة . حديث . جبريان گبران دين مسلمانى باشند .
قضا را دستپيچ خود كند در كجروى نادان * خطاى خويشتن را كور دايم بر عصا بندد .
قول بنده ايش شاء اللّه كان * بهر آن نبود كه منبل كن روان
بهر تحريض است بر اخلاص وجد * كاندران خدمت فزون شو مستعد
گر بگويند آنچه مىخواهى تو راد * كار كار تو است برحسب مراد
آنگه ار منبل شوى جايز بود * كانچه خواهى وانچه جوئى آن شود