گويى سر آورده .
رجوع به : سر اشپختر . . . ، شود .
گويى كه بعد ما چه كنند و كجا روند فرزند كان و دختر كان يتيم ما خود ياد ناورى كه چه كردند و چون شدند آن مادران و آن پدران قديم ما .
سنائى .
گويى كه روزگار دگرگون شد اى پير سادهدل تو دگرگونى
( . . . سروى بدى بقد و برخ لاله * اكنون برخ زرير و بقد نونى
گلگون رخت چو شست بهار از وى * بگذشت گل بگشت ز گلگونى
مال تو عمر بود و بخوردى پاك * آن را به بىفسارى و ملعونى
اكنون ز مفلسى چه نوى چندين * بر درد مانده و غم مغبونى . )
ناصر خسرو .
گهر بدست كسى كو نه اهل آن باشد چو آبگينه بود بىبها و پستبها .
عنصرى .
گهر بيهنر خوار و زار است و سست بفرهنگ باشد روان تندرست .
فردوسى .
رجوع به : آنجا كه بزرگ بايدت بود . . . ، شود .
گهر بيهنر ناپسند است و خوار بدين داستان زد يكى هوشيار كه گر گل نبويد زرنگش مگوى كز آتش نجويد كسى آبجوى .
فردوسى .
رجوع به : آنجا كه بزرگ بايدت . . . ، شود .
گهر جوى ننديشد از آب ژرف .
همان به كه آذر به خود در زنم * مگر ديده بر نقش چين افكنم
چنين كار نبود ز عاشق شگرف . . . )
مرحوم اديب . رجوع به : ز ترسنده مردم . . . ، شود .
گهر چگونه توان يافت جز بكان كندن
بيمن بخت بهمت توان رسيد بلى . . . )
خاقانى .
گهر چون صدف كى دهد سنگپشت
چو گل كى دهد بار خار درشت . . . )
اسدى .
گهر خطا نكند .
تمثل :
همه صواب رود بر زبان او زيرا * كه لفظ او گهر است و گهر نكرد خطا .
كمال اسمعيل .
و رجوع به : اصل بد در خطا . . . ، شود .
گهر درون صدف باشد و صدف در بحر تو روى بحر نديدى كجا گهر يا بى .
كمال اسمعيل .
گهر دانش و مرد داناست گنج
چنين گفت اى در جهان برده رنج . . .