سخنهاى دانا كه نيكو بود * برد بهره هركس كه با او بود . )
اسدى .
رجوع به : آنكس كه داناتر . . . ، شود .
گه رزم پيروزى از اختر است نه از گنج بسيار و از لشگر است بس اندك سپاها كه روز نبرد ز بسيار لشگر برآورد گرد چو لشگر بود اندك و يار بخت به از بيكران لشگر و كار سخت .
( بزرگانش گفتند كز بيش و كم * اگر بخت باور بود نيست غم . . . )
اسدى .
رجوع به : اگر بهر سر مويت . . . ، شود .
گهر كه بستر خارا و جامه آهن ساخت بتاج شاهان بر تخت زر گرفت قرار .
كمال اسمعيل .
گهر گرچه افتد به كف بىسپاس گرامى بود نزد گوهرشناس .
اسدى .
رجوع به : اهل ادب را اديب داند . . . ، شود .
گهر نايد به كف بىغوص كردن
نبايد طالبانرا تاب خوردن . . . )
كاتبى .
گه كوشش و كينه و كارزار شود گنج دينار بر چشم خوار .
فردوسى .
گه مىخورد و لطيفه ميپندارد .
از جامع التمثيل :
گهى پشت زين و گهى زين به پشت
چنين است رسم سراى درشت . . . )
فردوسى .
گهى بر فراز و گهى در نشيب
دگر گفت كز گردش آسمان * خردمند بر نگذرد بيگمان
كز او شادمانيم و زو پر نهيب . . . )
فردوسى .
گهى زو فراز و گهى زو نشيب گهى شادمانى و گاهى نهيب
( گرفتند و بسيار كردند بند * چنين است كردار چرخ بلند . . . )
فردوسى .
گهى گرگ بايد بدن گاه ميش
تو را كارهاى بزرگ است پيش . . . )
فردوسى .
گهى گنج را روز آكندن است به سختى و روزى پراكندن است .
فردوسى .
گيا هرچند خود رويد به بستان دهندش آب در سايهء گلستان .
ويس و رامين .
گياهى بردمد سرورى بريزد چه شايد كرد رسم عالم اين است .
كمال اسمعيل .
گيتى به مثل سراى كار است تا روز قيام و نفخهء صور گر كار كنى عزيز باشى فردا كه دهند مرد مزدور ور ديو ز كار باز داردت رنجور بوى و خوار و مدحور .
ناصر خسرو .
رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
گيتيت گربهايست كه بچه خورد من گرد او ز بهر چه دوران كنم .
ناصر خسرو .