گوى بردى گر زبان دارى نگاه
در فضولى ميكنى ديوان سياه . . . )
عطار . : رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .
گويم مشكل و گر نگويم مشكل .
نظير :
مرا درديست اندر دل كه گر گويم زبان سوزد * وگر پنهان كنم ترسم كه مغز استخوان سوزد .
گويند در عقب بدى مير و پادشا .
كاتبى .
گويند سنگ لعل شود در مقام صبر آرى شود و ليك به خون جگر شود .
حافظ .
رجوع به : تا گوساله گاو . . . ، شود .
گويند صبر كن كه ترا صبر بردهد آرى دهد و ليك بعمر دگر دهد .
دقيقى .
گويند صبر كن كه شود خون ز صبر مشك آرى شود و ليك بعمر دگر شود .
جمال الدين عبد الرزاق .
گويند كه هر چيز بهنگام بود خوش اى عشق چه چيزى كه خوشى در همه هنگام .
سوزنى .
اين بيت را بنام اديب صابر نيز ديدهام .
گويى ببلا ساغون ( يا ، گويند كه در سقسين ) تركى دو كمان دارد گر زين دو يكى گم شد ما را چه زيان دارد .
مولوى .
نظير : ما را بگازران رى چكار كه جامه را پاك شويند يا ناپاك .
گويى بپالوده خوردن ميرود .
تمثل : مادرش زره بر وى راست ميكرد . . . و ميگفت دندان فشار با اين فاسقان تا بهشت يا بى چنان كه گفتى بپالوده خوردن ميفرستد . ابو الفضل بيهقى .
گويى پى آتش آمده است .
گويى بسؤال آتش آمده است . بمحض آمدن مراجعت كردن ميخواهد . پيش از اختراع گوگرد و كبريت معمول امروز ، آتش را زير خاكستر حفظ ميكردند و البته گاهى ميمرد . آنوقت خادمه و يا طفلى را بطلب آتش بهمسايه ميفرستادند .
گرچه از حضرت تو عذر بتعجيلم هست * مثلا آنكه فلان خواست ز به همان آتش .
اثير اومانى
اى گشته دلم بىتو چو آتش گاهى * وز هر رگ جان من به آتش راهى
چون ميدانى كه در دل آتش دارم * ناآمده بگذرى چو آتش خواهى .
عطار .
گويى تاوان ميدهد .
بسيار دير ميكشد .
جان همى دادم به آسانى فراقت گفت هى * اين توقف بين كه پندارى كه تاوان ميدهد .
كمال اسمعيل .