گوش خر درخور است يا سر خر
تو فضول از ميانه بيرون بر . . . )
سنائى .
تمثال :
آنچنان گويد حكيم غزنوى * در الهىنامه گر خوش بشنوى « 1 »
كم فضولى كن تو در حكم قدر * درخور آمد شخص خر با گوش خر
شد مناسب عضوها و ابدانها * شد مناسب و صفها با جانها .
مولوى .
گوش خواباندن .
مترقب فرصت مساعد بودن .
گوش در سر سرو نهادن .
كسى كه جنگ تو جويد كشد عذاب و عنا * كسى كه كين تو ورزد خورد عنا و عذاب
يكى نهاده بود گوش بر اميد سرو * يكى چشيده بود داغ بر اميد كباب .
قطران .
هركه يك روز حست كينهء او * . . .
گوش داده بود بطمع سرو * داغ خورده بود بطمع كباب .
قطران .
گوش سخن شنو كجا ديدهء اعتبار كو
هر گل نو ز گلرخى ياد همى كند ولى . . . )
حافظ .
گوش سوى همه سخنها دار آنچه زو به درون جان بنگار .
سنائى .
گوشش پر است .
رجوع به : اشتر كه چار دندان شود . . . ، شود .
گوش شيطان كر .
نظير : هفت قرآن در ميان . هفت كوه در ميان . به ديوار ميگويم .
هفت اللّه اكبر .
گوش عزيز است گوشوارش هم عزيز است .
اشاره :
پيش مؤمن كى بود اين قصه خوار * قدر عشق گوش عشق گوشوار .
مولوى .
گوش كر را سخنشناس كه ديد ديدهء كاژ راست بين كه شنيد .
سنائى .
گوشمال ( يا ) گوشمالى دادن .
مثال :
تو گر بمال و امل بيش از اين ندارى ميل * جدا شو از امل و گوش وقت خويش بمال .
كسائى مروزى .
گوشواره عزيز است گوش عزيزتر است .
اشاره :
اگرچه گوشوارت نغز و زيباست * از آن زيباتر است و نغزتر گوش .
ظهير .
گوشور يك بار خندد كر دوبار
. . . چونكه لاغ املا كند يارى بيار * بار اول از ره تقليد و سوم
كه همى بيند كه ميخندند قوم * كر بخندد همچو ايشان آن زمان
بىخبر از حالت خندندگان * باز او پرسد كه خنده بر چه بود
پس دوم كرت بخندد چون شنود . )
مولوى .
گوش و هوش خر چه باشد سبزهزار
مر خران را هيچ ديدى گوشوار . . . )
مولوى .
هامش
( 1 ) يكى از مواقعيكه حضرت جلال الدين محمد بلخى حديقة الحقيقه را الهىنامه ميخواند همين بيت است .