گوش باشد گوشواره بسيار است .
نظير : سر باشد كلاه بسيار است . رجوع به : آدم پول را پيدا مىكند . . . ، شود .
گوش بدر بودن ، گوش بر در داشتن .
انتظار ورود كسى را بردن .
مثال :
چنان گوشم بدر چشمم به راه است * تو گوئى خانهام زندان و چاه است .
ويس و رامين .
بنده نيز ار به حكم اميدى * خدمتى گفت از او عجب مشمر . . .
طمعش بود كز خزانهء جود * بىنيازش كنى بجامه و زر . . .
مدتى شد كه تا بدان اميد * چشم دارد به راه و گوش بدر .
انورى .
كه جهانى نهادهاند ترا * چشم بر راه و گوشها بر در .
جمال الدين عبد الرزاق .
مانده عطار كنون چشم بره گوش بدر * تا ز نزديك تو اى ماه چه فرمان آيد .
عطار .
گوش بر فرمان بودن .
مطيع و فرمانبردار بودن .
گوش بريدن .
بمزاح : قرض كردن .
گوش بزنك بودن .
نزول كسى يا حدوث امريرا چشم داشتن .
مثال :
امشب از باد صداى جرسى ميآيد * همه شب گوش بزنگم كه كسى ميآيد .
گوشت بدست گربه سپردن .
نظير : دنبه را بگرگ سپردن . گوسفند را بگرگ سپردن .
گوشت بر گاو ورزه نيكوتر
. . . زينت مرد دانش است و هنر . )
سنائى .
رجوع به : اسب لاغر ميان . . . ، شود .
گوشت بز هر قدر چرب باشد بچربى پيه نيست .
تمثل :
با تو كجا بس بود خصم تو كاندر جهان * هيچ بزى را نبود گوشت ز پى چربتر
عمادى شهريارى
گوشت جوان لب طاقچه است .
هزالى كه پس از بيمارى براى جوان پيدا شود زود بفربهى بدل گردد .
گوشت چون گنده شود او را نمك درمان بود چون نمك گنده شود او را بچه درمان كنند ؟
ناصر خسرو .
رجوع به : هرچه بگندد نمكش . . . ، شود .
گوشت خر دندان سگ .
رجوع به : الخبيثات للخبيثين ، شود .
گوشترا از ناخن ( يا ) استخوان جدا نميتوان كرد .
فرزند را از مادر ، كسان و خويشان را از يكديگر نتوان بريد . اشاره :
وصل تو بىهجر توان ديدنى * گوشت جدا كى شود از استخوان .
خاقانى .
گوشترا بايد از بغل گاو بريد .
سود و بهره از مال فقيران بردن سزاوار نباشد .