گندم نتوان درود چون جو كارى
ما را صنما همى بدى پيش آرى * از ما تو چرا اميد نيكى دارى
رو رو جانا همى غلط پندارى . . . )
از قابوسنامه .
گندمنما و جوفروش .
نظير : ارزننما و ريكپيما . رجوع به : جوفروش گندمنما ، شود .
گندنا و مشعبد .
رجوع به : مشعبد و گندنا ، شود .
گنده بغل را چه سود عنبر و لادن .
ميرزا ابو الحسن جلوه .
گنده بود آن آب كه استاده بود هاژ
هموار همى رو سپس دانش از ايراك . . . )
ناصر خسرو . رجوع به : آب كه يك جا ماند . . . ، شود .
گنده دماغى بنفشه بوى نه كالوخ گنده دهانى كرفس خاى نه كيكير .
سوزنى .
گنده دهانى كرفس خاى نه كيكير
گنده دماغى بنفشه بوى نه كالوخ . . . )
سوزنى .
كيكير ترتيزك و كالوخ گندناست .
گنديده با دلفوه هم دارد با همهء عيوب معجب و متكبر نيز باشد .
گنگ اندر حديث و در آواز به كه بسيار گوى بيهده تاز .
سنائى .
رجوع به : آن خشت بود كه . . . ، شود .
گنه بر شبان است نه بر رمه
كه بپذيرد آنچت كه گويم همه . . . )
مرحوم اديب .
رجوع به : كارها را كارفرما . . . ، شود .
گنه چشمان كرن دل مبتلا بى
بلا بىدل بلا بىدل بلا بى . . . * اگر چشمان نكردى ديده بونى
چه ذونى دل كه خوبان در كجايى . )
بابا طاهر .
رجوع به : اگر چشمان نكردى . . . ، شود .
گنه را عذر شويد جامه را آب
خرد را مى بهبندد چشم را خواب . . . )
ويس و رامين .
گنهكار انديشه ناك از خداى بسى بهتر از عابد خودنماى .
سعدى .
گنهكار چون بد نبيند ز شاه دليرى كند بيشتر بر گناه
( . . . چو در داد شاه آورد كاستى * بپيچد سر هركس از راستى . )
اسدى .
رجوع به : از بند گيرد بدانديش . . . ، شود .
گنهكار گشت آنكه بشكست عهد گزين كرد حنظل بينداخت شهد .
فردوسى .
گنه كرد در بلخ آهنگرى بششتر زدند گردن مسكرى .
شايد مأخوذ از شعر فردوسى در يوسف زليخا باشد كه ميفرمايد :
بود داوريمان چو حكم سدوم * همانا شنيدستى آن حكم شوم