ز دل شاهدى ساز كو را چو كعبه * همه روى بينى قفائى نيابى
چو دل كعبه كردى سر هر دو زانو * كم از مروهاى يا صفائى نيابى .
خاقانى .
ميدهد در تنم گواهى دل * كه نگوئى سخن ز مشتى گل .
اوحدى .
گوركن در بحر و كشتى در بيابان داشتن !
بر كه خندد پس خضر چون با شما بيند همى . . . )
سنائى .
گورم كجا بود تا كفنم باشد .
گوز بر پشت قبه كى پايد
بدليلى حواس كى شايد . . . )
سنائى . تمثل :
تو نشنيدى چه گفت آن مرد تيمار * كه داد او را رفيقى پند بسيار
رفيقا بيش از اين پندم مياموز * كه بر گنبد نپايد مر ترا گوز .
ويس و رامين .
پرتو نيكان نگيرد آنكه بنيادش بد است * تربيت نااهل را چون گردكان بر گنبد است .
سعدى .
خصم را در گنبد گردون قرار * همچو بر گنبد قرار گوز باد .
انورى .
هيچكس را به خود نيارى خواند * گوز بر گنبد ايچكس نفشاند .
سنائى .
رجوع به : فقرهء بعد شود .
گوز بر گنبد افشاندن .
كارى بيهوده و عبث كردن . تمثل :
تو با اين سپه پيش من راندى * همى گوز بر گنبد افشاندى .
فردوسى .
يكى نامجوى و دگر شاد روز * مرا بخت بر گنبد افشاند گوز .
فردوسى .
پراكنده شد دانهء مرغگير * دويدند مرغان ز بالا به زير
نرفته فرو دانه از ناى نوز * كه بر گنبد افشاندشان بخت گوز .
مرحوم اديب .
گوز بر گنبد فشان و روز همچون شب گذار * يعنى از ظلمت ميا بيرون چو مرغ شبپرى .
مرحوم اديب .
رجوع به : فقرهء قبل شود .
گوز بر گنبد ايچ كس نفشاند
هيچكس را به خود نيارى خواند . . . )
سنائى . رجوع به :
فقرهء قبل شود .
گوز داده تغار را شكسته طلاق هم ميخواهد .
گوز كدبانو صدا ندارد .
عيوب اغنيا و اقويا غالبا پوشيده ماند .
گوز مده عود مسوز .
از مجموعهء امثال طبع هند .
گوزن جوان گرچه باشد دلير نيارد زدن پنجه با شير پير .
گوساله بروزگار گاوى گردد .
از جامع التمثيل :
گوسالهء بسته را ميزنند .
رجوع به : فقرهء بعد شود .