گناهى كه بخشيده باشى ز بن سخن زان دگرباره تازه مكن .
اسدى .
گناهى ميكنى بارى كبيره .
از مجموعهء امثال طبع هند . نظير : اگر دزدى كنى در دزدبازى .
گنبد كردن .
در حاشيهء مثنوى نوشته يعنى جستن .
شير نر گنبد همى كرد از لغز « 1 » * در هوا چون موج دريا بيست گز
گنبدى كرد از بلندى شير هول * خود نبودش قوت و امكان حول .
مولوى .
تازيانه پر زدى اسبم بگشت * گنبدى كرد و ز گردون درگذشت .
مولوى .
گنج آزادگى و كنج قناعت گنجيست كه بشمشير ميسر نشود سلطانرا .
سعدى .
رجوع به : قناعت توانگر كند . . . ، شود .
گنج بيرنج نديده است كسى گل بيخار نچيده است كسى .
جامى .
رجوع به : گنج و مار . . . ، شود .
گنج بىمار و گل بيخار نيست شادى بىغم در اين بازار نيست .
مولوى .
رجوع به : گنج و مار و گل و خار . . . ، شود .
گنج پر زر ز ملك آباد است
سخت بيخ درخت از باد ( ؟ ) است . . . )
سنائى .
گنج خواهى در طلب رنجى ببر خرمنى ميبايدت تخمى به كار .
سعدى .
رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
گنج در خراب است .
رجوع به : گنج در ويرانه است ، شود .
گنج در ويرانه است .
دين ز درويشان طلب زيرا كه شاهانرا مقيم * رسم باشد گنجها در جاى ويران داشتن .
سنائى .
خود خرابآباد گيتى نيست جاى تو و ليك * گنجها ننهند هرگز جز كه در جاى خراب .
انورى .
چو مر گنج را جاى ويرانى آمد * همى گنج را سوى ويران فرستد .
انورى .
در خرابى جاى مىسازم برنج * زانكه باشد در خرابه جاى گنج .
عطار .
كه عمارتسراى رنج بود * در خرابى مقام گنج بود
جاى گنج است موضع ويران * سگ بود سگ بجاى آبادان .
سنائى .
مرد را در لباس خلقان جوى * گنج در جايهاى ويران جوى .
سنائى .
گنج و گوهر كى ميان خانهاست * گنجها پيوسته در ويرانهاست .
مولوى .
خندهها در گريه پنهان و كتيم * گنج در ويرانهها جواى كليم .
مولوى .
يا نه اين است و نه آن حيرانى است * گنج آيد گنج در ويرانى است .
مولوى .
تو مگو كان بنده آخورچى ماست * اين بدانكه گنج در ويرانهاست .
مولوى .
ايمنى جستم ز ويرانى ندانستم كه چرخ * گنج ميخواهد بجاى باج از ملك خراب .
صائب .
هامش
( 1 ) لغز ، خزيدن . از حواشى مثنوى .