تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1325

مساهمون:

ص١٣٢٥
گنج رنج تو در دل من به * كه بود جاى گنج ويرانى .
مكى طولانى .
بگنج دل رسى آنگه كه تن شود ويران * كه گنج را نتوان داشت جز بويرانى .
قاآنى .
تو آن مشنو كه مرغ شوم خواهد جاى ويرانه * گرت گنج دل آباد است سوى كنج ويران شو .
خاقانى .
يا نه اين است و نه آن حيرانى است * گنج بايد گنج در ويرانى است .
مولوى .
در عمارتها سكانند و عقور * در خرابيهاست گنج عز و نور .
مولوى .
بلكه ميداند كه گنج بىشمار * در خرابيها نهاد آن شهريار .
مولوى .
در خرابات خرابى ميروم * زانكه گر گنج است در ويرانه است .
عطار .
گنج زرگر نبود كنج قناعت باقيست آنكه آن داد بشاهان بگدايان اين داد . رجوع به : قناعت توانگر كند . . . ، شود .

گنجشك بدست است به از باز پريده

ما در خورصيد تو نباشيم و ليكن . . . )
سعدى . رجوع به : سركهء نقد به از حلواى نسيه ، شود .
گنجشك بين كه صحبت شاهينش آرزوست بيچاره در هلاك تن خويشتن عجول .

گنجشك را آشيانهء باز طلب كردن محال است .

ابو الفضل بيهقى . رجوع به : پا به اندازهء گليم . . . ، شود .

گنجشك روزى بودن .

نظير : رزق جديد يوم جديد . دست بدهن بودن . كردى خوردى زندگى كردن . روز نو و روزى نو .
گنجشك كى رسد بعقاب گفتم آتش رسد بهيبت او ؟ گفت . . . ) عنصرى .

گنجشك گوشتالو توت درست فرو مىبرد چون بزرگ شد ارزانرا پوست مىكند .

گنجشك نقد به از طاوس نسيه .

گج . تمثل : اما هركه را آزمائى بكردار آزماى نه بگفتار كه گنجشكى بنقد به كه طاوسى بنسيه . از قابوسنامه . رجوع به : سركهء نقد . . . ، شود .

گنجشكى در دست به كه بازى در هوا .

رجوع به : سركهء نقد . . . ، شود .

گنجشك يك پولى ( يا ) كبوتر صد دينارى ، ياهو نمىخواند ( يا ) انا اعطينا نمىخواند .

نظير : هرچه پول بدهى آش ميخورى . رجوع به : ارزان خرى . . . ، شود .

گنج قارون .

تمثل :
قارون بمرد آنكه چهل خانه گنج داشت * نوشيروان نمرد كه نام نكو گذاشت .
سعدى .
شب عيد است و يار از من چغندر پخته ميخواهد * گمانش ميرسد من گنج قارون زير سر دارم .

گنج كسى برد كه با كس نگفت

. . . نطق كسى يافت كه واپس نگفت . )
خواجو .