گنج رنج تو در دل من به * كه بود جاى گنج ويرانى .
مكى طولانى .
بگنج دل رسى آنگه كه تن شود ويران * كه گنج را نتوان داشت جز بويرانى .
قاآنى .
تو آن مشنو كه مرغ شوم خواهد جاى ويرانه * گرت گنج دل آباد است سوى كنج ويران شو .
خاقانى .
يا نه اين است و نه آن حيرانى است * گنج بايد گنج در ويرانى است .
مولوى .
در عمارتها سكانند و عقور * در خرابيهاست گنج عز و نور .
مولوى .
بلكه ميداند كه گنج بىشمار * در خرابيها نهاد آن شهريار .
مولوى .
در خرابات خرابى ميروم * زانكه گر گنج است در ويرانه است .
عطار .
گنج زرگر نبود كنج قناعت باقيست آنكه آن داد بشاهان بگدايان اين داد .
رجوع به : قناعت توانگر كند . . . ، شود .
گنجشك بدست است به از باز پريده
ما در خورصيد تو نباشيم و ليكن . . . )
سعدى .
رجوع به : سركهء نقد به از حلواى نسيه ، شود .
گنجشك بين كه صحبت شاهينش آرزوست بيچاره در هلاك تن خويشتن عجول .
گنجشك را آشيانهء باز طلب كردن محال است .
ابو الفضل بيهقى . رجوع به : پا به اندازهء گليم . . . ، شود .
گنجشك روزى بودن .
نظير : رزق جديد يوم جديد . دست بدهن بودن .
كردى خوردى زندگى كردن . روز نو و روزى نو .
گنجشك كى رسد بعقاب گفتم آتش رسد بهيبت او ؟ گفت . . . )
عنصرى .
گنجشك گوشتالو توت درست فرو مىبرد چون بزرگ شد ارزانرا پوست مىكند .
گنجشك نقد به از طاوس نسيه .
گج . تمثل : اما هركه را آزمائى بكردار آزماى نه بگفتار كه گنجشكى بنقد به كه طاوسى بنسيه . از قابوسنامه . رجوع به : سركهء نقد . . . ، شود .
گنجشكى در دست به كه بازى در هوا .
رجوع به : سركهء نقد . . . ، شود .
گنجشك يك پولى ( يا ) كبوتر صد دينارى ، ياهو نمىخواند ( يا ) انا اعطينا نمىخواند .
نظير : هرچه پول بدهى آش ميخورى . رجوع به : ارزان خرى . . . ، شود .
گنج قارون .
تمثل :
قارون بمرد آنكه چهل خانه گنج داشت * نوشيروان نمرد كه نام نكو گذاشت .
سعدى .
شب عيد است و يار از من چغندر پخته ميخواهد * گمانش ميرسد من گنج قارون زير سر دارم .
گنج كسى برد كه با كس نگفت
. . . نطق كسى يافت كه واپس نگفت . )
خواجو .