گنج و رنج و غنا و درويشى هرچه در عالم است درگذر است .
ظهير .
گنج و مار و گل و خار و غم و شادى بهمند
جور دشمن چكند گر نكشد طالب دوست : . . )
سعدى . نظير : پهلوى هر گل نهاده است خارى . فرخى . خار با خرماست گل با خار است و صاف با دردى . سعدى .
اين است كه گنج نيست بىمار * هرجا كه رطب بود بود خار .
زير اين دور گنبد دوار * هست دى با بهار و گل با خار .
سنائى .
گل بىخار اندر گلشن دهر * به چشم تيزبين كى مىتوان ديد .
مسعود سعد .
گنج بىمار و گل بىخار نيست * شادى بىغم در اين بازار نيست .
مولوى .
خار جفت گل است و خمار جفت نبيند . سنائى . دائم خمار با مى و خار است با رطب . ابن يمين .
گنج بىرنج نديده است كسى * گل بىخار نچيده است كسى .
جامى .
گل در دامن خار است و زر در كيسهء خارا . سلمان ساوجى . گرد ران با گردن است . و رجوع به : اندر پس هر خنده . . . ، شود .
گنجها پيوسته در ويرانههاست
گنج و گوهر كى ميان خانههاست . . . )
مولوى .
رجوع به : گنج در ويرانه . . . ، شود .
گنجها را در خرابى زان نهند تا ز حرص اهل عمران وارهند .
مولوى .
گندم از گندم برويد جو ز جو
از مكافات عمل غافل مشو . . . )
مولوى .
نظير : من يزرع الشوك لم يحصد به عنبا . لن تجتنى من شوكة عنبة . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
گندمترا پاك كردى پاى بر غربال زن
آنقدر با تن مدارا كن كه جان صافى شود . . . )
صائب .
گندمت چون آرد شد در آسيا لنگر مكن .
صائب . نظير :
سپهر از كجرويها توتيا كرد استخوانم را * چو بارم آرد شد ديگر چرا در آسيامانم
صائب .
گندم خورديم از بيرونمان كردند .
به طنز : گناهى را مرتكب نشدهام تا مستوجب عتاب يا پنداشتى باشم .
خدايگانا گندم نخورده چون آدم * برون فتادم ناگه ز روضهء رضوان .
سيد حسن غزنوى .
گند مرا رها كند تا گندت را رها كنم .
مردى از صف در حال ركوع بمزاح گند لرى گرفته مىفشرد لر نيز با خصيتين امام همين معاملت كرد . امام ناچار ركوع بدرازا ميكشيد و با آوازى بلندتر از عادت دعا و استغفار ميگفت لر گفت بسيار بلند . . .
گندم كه سه پايه بست اندر تا پوست .
بعد از شاخ شدن ريشه كمتر آفت و آسيبى بگندم رسد .