گمان مىكند علىآباد شهريست .
گمانها همه راست مشمر ز دور كه بس ماند از از دور شيون بسور .
اسدى .
رجوع به : الظن يخطى و يصيب . . . ، شود .
گمراهى را چه افتخار آيد
جز بر در او خرد نيارد فخر . . . )
عمادى شهريارى .
گمنامى به كه بدنامى
نظير : خبائة صدق خير من يفعة سوء .
گناه آدمى رسمى قديم است
اگر دارم گناه آن دل رحيم است . . . )
نظامى .
گناه از بنده و عفو از خداوند .
گناه از كوچك است و بخشش از بزرگ .
تمثل :
بزرگا گر خطائى آمد از من * مگير از من و گر باشد بزرگ آن
خطاى بندگان بايد بهرحال * كه تا پيدا شود عفو بزرگان .
جوهرى هروى .
رجوع به : احسن الى من اسا ، شود .
گناه بخت من است اين گناه دريا نيست
خجسته درگه محمود ز اولى درياست * چگونه دريا كانرا كرانه پيدا نيست
شدم به دريا غوطه زدم نديدم در . . . )
فردوسى .
نظير :
هرچه هست از قامت نازساز بىاندام ماست * ورنه تشريف تو بر بالاى كس كوتاه نيست .
گناه بزرگ است مر مرد را * نينگيختن از عدو گرد را .
مرحوم اديب .
گناه بوده بر مردم نهفتن بسى نيكوتر از نابوده گفتن .
ويس و رامين
گناه بىبى به گردن كنيز است .
نظير : تيز كدبانو آواز ندارد .
گناه تخم چه باشد زمين چو قابل نيست
نكرد گريهء ما در دل فلك تأثير . . . )
صائب
رجوع به : محل قابل و آنگه . . . ، شود .
گناه تو كنى و هم تو نيز گيرى خشم پس اين قضاى شه و مست باشد اين بنگر ( ؟ )
عنصرى .
رجوع به : تو شكستى جام و . . . ، شود .
گناه دگرى بر تو نخواهند نوشت
عيب رندان مكن اى زاهد پاكيزه سرشت * كه . . . )
حافظ . نظير : مرا بگور تو نخواهند گذاشت . رجوع به : از بد و نيك كس كسى را چه ، شود .
گناه دوست عاشق دوست دارد ز بهر آنكه تا زو درگزارد .
ويس و رامين .
گناهكار در عقوبت بردبار است .
گناه كردن پنهان به از عبادت فاش
. . . اگر خداىپرستى هواپرست مباش . )
سعدى :
نظير :
هفتاد زلت از نظر خلق در حجاب * بهتر ز طاعتى كه ز روى ريا كنيم .
حافظ .
رجوع به : ايخواجه رياضد پارسائيست . . . ، شود .
گناهى بعذرى نباشد گران
كنون عذر خواهيد از آن خسته جان . . . )
فردوسى . ى .