گله مرد و غم شبان برخاست
گر برفت آب روى ترس برفت . . . )
خاقانى .
نظير : حاجى مرد شتر خلاص .
اشتر اندر وحل ببرق بسوخت * باج اشتر ز تركمان برخاست .
خاقانى .
گلى از هزار گلشن نشكفته .
در عنفوان شباب است .
نشكفت همه جهان فضلم * نشكفته يكى گل از هزارم .
سيد حسن غزنوى .
گلى براى كسى آب گرفتن .
او را دچار زيانى يا رنجى كردن .
گلى بىزحمت خارى نباشد
مرا گوئى كه در بستان اين راه . . . * بود با گرد ران گردن و ليكن
بهر جو سنگ خروارى نباشد . )
انورى .
گلى كه تربيت از دست باغبان نگرفت اگر بچشمهء خورشيد سركشد خودروست .
گليم بخت كسى را كه بافتند سياه به آب زمزم و كوثر سفيد نتوان كرد .
حافظ .
نظير : كله ماهيخور كلهماهىخور است . رجوع به : اگر بهر سر مويت . . . ، شود .
گليم خود را از آب برآوردن .
از عهدهء واجبات حيات با لوازم معاش برآمدن .
گليم كهنه را جندره چه كند .
جندره چوبيست كه براى هموار كردن رخوت به كار برند .
تمثل :
پيرى كجا برد ز تو گرمابه و گلاب * خيره مده گليم كهن را به جندره
ناصر خسرو .
گليمى كه باشد بدان سرسياه نگردد بر اين سرسپيد اين مخواه .
اسدى .
گليمى كه بور شد سياه به .
زنهار تا چنان نكنى كان سفيه گفت * چون قير به سياه گليمى كه گشت بور .
ناصر خسرو .
نظير : حالا كه تالان تالان است صد تومان هم زير پالان است .
گليمى كه خواهد ربودنش باد ز خردن بشخشد هم از بامداد .
ابو شكور بلخى .
رجوع به : آنچه خواهد رسيدن بمردم . . . ، شود .
گمان است در هر شنيدن نخست شنيدن چو ديدن نباشد درست .
اسدى .
رجوع به : از حق تا ناحق . . . ، شود .
گمان مرغك سست بال است و پر كجا سست پر مرغ شد اوج بر .
مرحوم اديب .
رجوع به : الظن تخطى . . . ، شود .
گمان مبر كه يهودى شريف خواهد شد
گر آستانهء سيمين بميخ زر بزند . . . )
سعدى .
نظير : سگ كه چاق شد قورمهاش نميكنند . جهود هم خيلى پول دارد . و رجوع به : آدميت نه به پول و نه بريش و . . . ، شود .