گرگ در لباس ميش .
نظير : تحت جلد الضأن قلب الاذوب .
گرگ درنده گرچه كشتنى است بهتر از مردم ستمكار است
( . . . از بد گرگ رستن آسان است * وز ستمكار سخت دشوار است . )
ناصر خسرو .
رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، شود .
گرگ درنده ندرد در بيابان گرگ را گر همى دعوى كنى در مردمى مردم مدر .
( جز كمآزارى نباشد مردمى گر مردمى * چون بيازارى مرا يا نيستى مردم مگر . . . )
ناصر خسرو .
گرگ دهنآلوده و يوسف ندريده .
تمثل :
و اللّه كه چو گرگ يوسفم و اللّه * بر خيره همى نهند بهتانم .
مسعود سعد سلمان .
به خون زرق مرا پيرهن بيالودند * و گرنه پاكتر از گرگ يوسفم ز گناه .
انورى .
در كوى تو معروفم و از روى تو محروم * گرگ دهنآلوده و يوسف ندريده .
سعدى .
گرگ ديدن مبارك است نديدن مباركتر .
جامع التمثيل .
گرچه مؤمن را سقر ندهد ضرر * ليك هم بهتر بود زانجا گذر
گرچه دوزخ دور دارد زو نكال * ليك جنت به ورا فى كل حال .
مولوى .
گر گذارى و دشمنان بخورند به كه محتاج دوستان گردى .
سعدى .
گرگ را با ميش كردن قهرمان باشد ز جهل گربه را با پيه كردن پاسبان باشد خطا .
سنائى .
گرگ را دوختن بايد آموخت كه او خود دريدن نيكو داند .
( مثلى معروف است كه . . . ) جهانگشاى جوينى .
گرگ را كى رسد ملامت شات باز را كى رسد نهيب شخش .
منسوب برودكى .
گرگ را گرفتند پندش دهند گفت سرم دهيد گله رفت .
رجوع به : توبهء گرگ مرگ است ، شود .
گرگ كه بگله افتاد واى به يكهداران .
رجوع به : الهى هيچ سفرهاى . . . ، شود .
گرگ گرسنه چو گوشت يافت نپرسد كاين شتر صالح است يا خر دجال .
سعدى .
رجوع به : آدم گرسنه ايمان . . . ، و رجوع به : غم فرزند و نان . . . ، شود .
گر گل است انديشهء تو گلشنى ور بود خارى تو هيمهء گلخنى .
( اى برادر تو همين انديشهاى * مابقى تو استخوان و ريشهاى . . . )
مولوى .